Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: پژواک در سوادکوه

نویسنده:

(4 صفحه - از 44 تا 47)

خلاصه ماشینی:

"کدخدا گفته بود: «مگر خان‌وردی سرباز پاسگاهه که بخواد دستور بده!» بعد از مراسم،کدخدا نماینده بانک کشاورزی را در بیان خواسته‌هایشان کمک کرد و او ساعتی برای همه حرف‌ زد و گفت که از فردا بیایند و وام خرید تخم آفتابگردان را هرچه قدر می‌خواهند بخرند و بکارند،بگیرند. مدیر و کدخدا که کت‌ و شلوار مرتب پوشیده بودند و کراوات کدخدا بر روی‌ پیراهنش لنگه‌به‌لنگه نشان می‌داد به پیشواز شتافتند و خیر مقدم گفتند و چنان سر به احترام خم کردند که یکی از دو مقام پیشقراول با موهای بور و هیکل تنومند و لبهای‌ پرگوشت سرخ‌رنگ قاه‌قاه خندید و همراه ایرانی‌اش که‌ معاون فرماندار شهر بود با علامت دست دستور داد که از سر راه کنار بروند و به سوی جایگاه گام برداشتند. »سیلی‌ محکم و ناگهانی معاون فرماندار صورت استوار را پریشان‌ و کلاه او را بر زمین انداخت و همین کافی بود کدخدا با زانوهایی که هر لحظه خم‌تر می‌شدند و مدیر مدرسه که از روی ترکی بلد نبودن گیج و گول چشمهایش را به این سو و آن سو می‌گرداند به خود بیایند و تا خان‌وردی خواست از اولین مصرع حصیرآباد به مصرع دوم شروع کند صدای‌ معاون فرماندار به همراهانش برخاست:«کدخدا،استوار و اون خواننده و نوازنده‌ها،بگیرین دستهاشونو ببندین‌ و منتقل... فردای آن روز همه از پنجه‌های‌ توان‌یافته و تارهای سترگ شده و صدای طنین‌انداز عاشیق‌ رستم حرف می‌زدند که ظهر در مراسم شهر مقابل جایگااه و فرماندار ترانه حصیرآباد را سریع اجرا کرده بود تا ماموران‌ به وجد بیایند با همهمه مردم فراری داده شده غروب هنگام‌ به قلعه بابک به جمع مبارزان مسلح پیوسته بود و با نوای‌ تار خود تک‌تیراندازیهای مبارزان در مقابل رگبارهای‌ ژاندارمها را همراهی کرده بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.