Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: کوتوله

نویسنده:

مترجم:

(3 صفحه - از 29 تا 31)

خلاصه ماشینی:

"روستایی قبلی که پوست صورتش‌ به استخوانهایش چسبیده بود،اکنون صورتش چاق‌تر شده و به چهرهء استانبولیها شباهت پیدا کرده بود. مگر گل‌ استانبول رنگ‌وبوی دیگری دارد؟» امینه خانم گفت:«هی میان دو کوه بمان!و الله آدم دلش‌ می‌گیرد. » اما ننه‌اش ساز دیگری می‌زد:«مگر تو این ده زنی مناسب برای‌ تو پیدا نمی‌شد که رفتی این‌را گرفتی؟مگر لال است یا بلبلی است‌ مریض؟چرا لام‌تاکام هیچ نمی‌گوید. » محمد یک‌روز به امینه و بچه‌هایش گفته بود:«یا الله حاضر شوید!» و با گفتن این حرفها یواشکی به مادرش چشمک زده بود. امینه خانم با بچه‌هایش راهی استانبول‌ شده بود. پس از اندک زمانی از اینکه امینه خانم را سوار ترن کرده و از سر واکرده بود،مثل سگ‌ پشیمان شده بود. شبی،در هرحال وقتی‌که داشت هذیان می‌گفت و مرتب‌ نام امینه خانم را بر زبان می‌آورد،طرف راست بدنش فلج شده بود. دیگر نه کسی حاضر شده بود زن او شود و نه رغبت کرده بود نگاهی به صورتش بیندازد. گویا پس از سالها چای پیدا کرده بود و چایی بوی امینه خانم را نشان می‌داد:«سای!سااای!ساااای!... هم گریه می‌کرد و هم نگاهش را عاجزانه تو چشم‌ من می‌دوخت که اگر راه چاره‌ای می‌دانی کاری برایم بکن تا بروم‌ پیش امینه خانم. اما دیگر همه چیز تمام شده بود اگر هم کاری از دستم برمی‌آمد سودی نداشت. که می‌داند شاید اکنون امینه خانم هم در استانبول‌ زندگی دیگری درپیش گرفته بود. دیگر هر چقدر هم می‌گریست و به‌ نک‌ونال می‌افتاد،فایده نداشت،چون همه چیز تمام شده بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.