Skip to main content
فهرست مقالات

عفاف وجیه

نویسنده:

مترجم:

(2 صفحه - از 32 تا 33)

خلاصه ماشینی:

"هنگامی‌که خبر می‌داد قصاب‌ چگونه از چنگال گربه‌ها قلمهای استخوان پوشیده از گوشت را می‌رباید و آنها را در جیب روپوش چرکین و خون‌آلودش می‌گذارد،بک قهقهه‌ می‌زد و می‌گفت:«می‌بینی عفاف!می‌بینی انسان چگونه از حیوان هم‌ پست‌تر می‌شود؟» -اما ارباب!گرسنگی کفرآور است.... -پسر بچه‌های خیابان پشتی به دور یک آناناس گندیده جمع شده‌ بودند و از هم می‌پرسیدند:«این سر سبز عجیب چیست؟» بک بلندبلند خندید و گفت:«می‌بینی عفاف!زباله‌های ما،در خیابان‌ پشتی جنب‌وجوش برپا کرده،به آرمانهایش حرکت داده است. عفاف که با بالا رفتن طبقات از سروصدا و اتفاقات تازه خیابان دور می‌شد به وجیه‌بک گفت:«نمی‌توانم سخنان مردم را بشنوم. » بک خندید و گفت:«نگفتم عفاف!که آشغالهای ما خیابان پشتی را زنده‌ کرده است؟شکی نیست که زباله‌های ما به مردم حیات می‌بخشند؟» عفاف این‌گونه،تمام روزهای هفته را،جز عصر شنبه،درحالی‌که به‌ وجیه‌بک و دیوارهای قصرش بسته بود،به‌سر می‌برد. وجیه شرط کرده بود که عفاف قبل از تاریکی پیش او باشد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.