Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: کنار خاک خیس

نویسنده:

(5 صفحه - از 65 تا 69)

کلید واژه های ماشینی : صورتت، کف دست، چادر، طاهره، چایی، نگاه، قاسم رو دست، دل قاسم یه، بار کف، بچه قاسم

خلاصه ماشینی:

"» یادته!خندیدم و بازوهات‌رو گرفتم توی‌ دستم و گفتم:«طبقه پایین برای خودت‌ و قاسم،که راحت باشید،طبقه بالارو می‌خوام بدم اجاره،پول کرایه‌رو می‌گیری‌ برای خرج زندگیت!» ته سیگاررو کفی جاسیگاری فشار دادم‌ و با حرص بهت گفتم:«باز این‌هم یکی‌ از کارای قاسمه،نه؟چندبار به این پسره‌ سفارش کردم حواست باشه به بنگاهی بگو یه زن و مرد پیر می‌خوایم که بیشتر خونه‌ باشند،تا یه وقتی مثل الان که آقا رفتن‌ سر کوچه و خیابون دنبال کار خودش،تو توی این خونه تنها نباشی،هان؟!» انگاری که باز دلت از حرفهای من گرفته‌ بود،داشتی سرت رو می‌گذاشتی روی متکا که در اتاق باز شد و قاسم سراسیمه توی‌ چارچوب در پیداش شد. این‌ آخر سری‌ها که تمام فکرم پیش تو بود، زنم مثل قدیمیها،آن وقتهایی که دنبال‌ یه سرپناه برای تو بودم،هر شب از من‌ می‌پرسید:«حاجی کجایی؟!حاجی خودت‌ توی اتاقی ولی هوش و حواست یه جای‌ دیگه است!» بنده خدا زنم،حق داشت،آخه داشتم‌ عینهو مرغ سرکنده توی خودم پرپر می‌زدم،وقتی که کار فروش خانه تمام‌ شد،اثاث خانه‌رو ریختم پشت وانتی که‌ قاسم خودش پشت فرمانش نشسته بود، یادته؟!دستت‌رو گرفتم و کمکت کردم‌ نشستی کنار قاسم،یک پاکت توت خشک‌ دادم دستت و گفتم:«ببین بابا،اصلا قند نخور!تو اهل چایی هستی،با توت بخور!"

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.