Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: رودخانه مرزی

نویسنده:

(3 صفحه - از 109 تا 111)

کلید واژه های ماشینی : رود خانه، آب، کشتی، تیر، ماهی، جنگ، خدا، صدای خفهء تیر بارهای دشمن، قایق، رود خونه

خلاصه ماشینی:

"چشم از شکاف کشتی گرفت و انداخت جایی که نیمی از کشتی زیر آب فرو رفته بود. شایدم از قبل بودید؟تو رو خدا برید دریا!برید به دریا بزنید!شنا کنید توی این رود خانه بزرگ و خروشان. خدا حافظی‌ سرباز توی جنگ!» دست توی سینه انداخت؛قاب کوچکی که به پلاک و زنجیرش وصل‌ بود را گرفت. چقدر خوش خیالم!اگه خط تصرف شده بود،از دو سمت (تصویرتصویر) رود خونه که تیر اندازی نمی‌شد. چه خوب بود اگه دیشب‌ دشمن رو غافلگیر کرده بودیم!الان داشتم توی ساحل دشمن قدم می‌زدم و جنازه‌هاشون رو لگد می‌زدم. باید زنده بمونم،زندگی کنم؛حد اقل برای دیدن دوباره‌ زنم و دختر توی شکمش. تیر بارهای دو سمت رود خانه آتش ریختند؛ تیرهای نارنجی و سرخ،پله پله به آسمان ریخت. گیج و منگ توی قایق بود که پیش‌ چشمش همه‌چیز چرخید؛آسمان و رود خانه آن قدر چرخید تا با سر پرت شد توی آب. لابد درد و بعد خون را توی گلو حس کرد اما سردی آب را نه!همه‌چیز رنگ خون‌ گرفته بود. سعی کرد توان از دست رفته را جمع کند تا مدتی جنازه می‌دید که به طرف دریا می‌رود جنگ که از آب و تاب افتاد،دوباره سکوت و تاریکی همه جا را گرفت. «تسلیم نمی‌شم!باید به رود خونه و ساحل نگاه کنم،شاید امیدی باشه،باید زنده بمونم،باید تو رو جلو خودم مجسم کنم. با همان‌ صورت خندان و چال پایین گردنت!کاش می‌شد باهم از رود خونه و دریا بگذریم!دور شویم و جایی برویم که آن‌جا جنگی نباشه. شکل ماه را توی رود خانه کشیده‌ و لرزان دید که تا پهلوی کشتی کش آمده."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.