Skip to main content
فهرست مقالات

طعمه

نویسنده:

(5 صفحه - از 17 تا 21)

خلاصه ماشینی:

"» بعد رو کرد به سوسن و با تندی گفت:«سلام و زهرمار، چرا دیر کردی؟» سوسن،ابرو درهم کرد و گفت:«این چه جوابی است که‌ می‌دهی؟» به طرف من دست دراز کرد. یک روز میترا گفت:«بچه‌های درس‌خوان برای درس،دورخیز برداشته‌اند» و نگاهی از گوشه‌چشم،به من و سوسن انداخت. تمام حواسم به حرفهای اول‌ صبح میترا و قرار فردا بود. » -پس به تو گفت که همسایه ماست؟ -بله،برای همین از حرف تو تعجب کردم که گفتنی‌ داود کیست؟ سرش را بلند کرد با پرویی گفت:«خب!حالا هم که‌ شناختمش،تو را سسنه؟» سوسن گفت:«میترا چه خبرت شده؟صبا که چیزی‌ نگفت. سوسن‌ با تعجب به او نگاه کرد و سر به زیر انداخت زیر لب گفت: «چه کار کرده!» راستی که میترا کلی تغییر کرده بود. میترا با صدای‌ بلندی گفت:«این هم ساعت چهار!چرا نیامد؟» -مثل اینکه از من طلبکار هستی؟اولا،پنج دقیقه به‌ چهار مانده است؛در ثانی،قرار بعد از بستنی‌فروشی‌ بوده است. بی‌اختیار حرفهای مادربزرگ در ذهنم تداعی شد:«پدرت،جمال، پانزده ساله بود که ما را از عراق بیرون کردند؛چون ایرانی‌ الاصلی بودیم،بابابزرگت،به خاطر دوری از امام حسین‌ (ع)و شکنجه‌های صدام و سختی راه و بیماری‌ای که‌ داشت،پیش خدا رفت،پدرت تازه به دبیرستان می‌رفت. حالا اگر تو را می‌دید،چه می‌گفت؟ حرفش مرا از آن عالم بیرون آورد او کیست؟چه‌ می‌گوید؟به یاد مادربزرگ،که دیشب برایم دعا کرد و از من خواست به حرفش گوش کنم،افتادم. » میترا به مسخره گفت:«با حرفهای این پیرزن جا زدی؟ بدبخت بیچاره!» دلم جای دیگری بود. میترا وقتی دید او به طرف من می‌آید،خودش را بین من و او قرار داد و با خنده گفت:«آقا داود،سلام. سوسن گفت:«عجب!تا به حال میترا را این‌طور نشناخته بودم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.