Skip to main content
فهرست مقالات

باران به جا مانده از یک روز ابری

نویسنده:

(2 صفحه - از 54 تا 55)

خلاصه ماشینی:

"» پرستار،سرنگ به دست وارد شد:«بازم؟» رضا گفت:«بله!» پرستار پنبه را مالید روی دست مرتضی و آمپول را تزریق کرد. مرتضی دست هما را به دور کردن می‌اندازد،کتف زیر بغلش می‌برد و بلند می‌کند. باز صدای انفجار، آنقدر بلند که دیوار می‌پکد توی اتاق و گرد و خاک، خانه را می‌گیرد. مرتضی می‌گوید: «پس چی کار کنم؟»هما را کف اتاق می‌گذارد:«ماما نیست،پرستار خانوم که هست!» پرستار چیزی نمی‌گوید. پرستار به مرتضی نگاه می‌کند و با دست‌ خونی به مردی که روی زمین افتاده است اشاره می‌کند. مرتضی‌ می‌دود و زیر سر هما را که پاهایش توی خون است، بلند می‌کند. دستش را گرفت و کشید: «بابا!بابا!»و با صدای بلند گریه کرد:«بابایی!» دکتر رو به رضا گفت:«بچه‌رو ببرین بیرون. و به سارا که اشک گوشهء چشمانش را خیس کرده‌ بود نگاه کرد:«خوب خوب!» پرستار بیرون آمد و پرسید:«بیمار با شما نسبتی داشت؟» صدای هق هق رضا بلند شد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.