Skip to main content
فهرست مقالات

بهشت آنجاست که تو قدم می زنی

نویسنده:

(3 صفحه - از 86 تا 88)

خلاصه ماشینی:

"آفتاب‌ طاقباز افتاده روی فرش،به قد در اتاق و همه‌جا را هاشور سایه روشن زده است. » آیینهء ایام حرکت کرد؛مثل نسیم،مثل موج یک رود از بستر یک چمنزار. آیینهء ایام شانهء دستانش را در موهایم فروبرد و نوازشم داد. و من از پس گریه‌ای،از پستان آیینه شیر می‌خوردم‌ و گرم می‌شدم و می‌شکفتم و رشد می‌کردم. معلم بخش می‌کند: -بابا،دو بخش است. آیینه روی زانو می‌خزد. آیینهء ایام می‌خواهد لب باز کند. روی پای آیینهء ایام افتاده‌ام. روی صندلی آقا معلم می‌نشانمش. کف دستها مثل صفحهء کتابها کنار هم قرار می‌گیرند. آقا معلم گوشه‌ای کز کرده است. آیینهء ایام به بچه‌ها می‌نگرد. لبها را از هم باز (به تصویر صفحه مراجعه شود) می‌کنم. بچه‌ها لب باز می‌کنند. آقا معلم اما مات مانده است. -مادر نان داد. آقا معلم روی پاها نشسته است. آرام بر می‌گردد به سوی آیینهء ایام. آیینه‌ای زلال و روشن تصویر بچه‌ها را در خود منعکس‌ کرده است."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.