Skip to main content
فهرست مقالات

اعلان

نویسنده:

مترجم:

(3 صفحه - از 41 تا 43)

خلاصه ماشینی:

"انگار که آسمان خود به یک‌ اعلان تبدیل شده و اکنون چنان نافذ و بزرگ‌ مانند آن تابلوی تبلیغاتی برای آب‌تنی در دریا در ایستگاه قرار گرفته بود. اصلا از کجا باید می‌دانست؟بالای‌ سرش با خطی واضح به صورت اریب مانند ابری‌ از دود که در آسمان رها شود،واژه جوانان نوشته‌ شده بود و زیر پاهایش بر خطوط مأیوس‌کننده‌ دریایی به رنگ سبز تند این کلمات خوانده می‌ شدند:«با ما همراه شوید»این یکی از چندین‌ تابلوی تبلیغاتی برای اردوهای تابستانی بود. پسرک روی اعلان که به جز لبخند و خیره نگاه‌ کردن هیچ کار دیگری نمی‌توانست انجام دهد، می‌دید که چطور درست روبرویش مرد بار دیگر نردبان را پای دیوار می‌گذارد،دوباره از نو شروع‌ به مالیدن چسب روی دیوارها می‌کند،دیوارهایی‌ که روی آنها زنان با لباس‌های گران‌بها و با آرزوی ظالمانه محکم نگاه داشتن چیزی که نمی‌ توان در اصل آن را هم محکم نگهداشت،خشک‌ شده بودند. پایش ار یک قدم بالای حاشیه بلند کرد و بار دیگر آن را پس کشید،سپس دوباره به سوی پسرک‌ لبخندی زد تا بیشتر او را برای بازی راغب کند. اما پسرک روی اعلان اگر قادر نبود بمیرد،اگر مجبور بود همانطور جوان و زیبا با دست‌های افراشته،نیمه‌عریان با چهره‌ای‌ سفید بماند،چطور می‌توانست برقصد؟اگر هرگز نمی‌توانست به دریا بپرد تا زیرآبی به آن طرف شنا کند،اگر هرگز اجازه نداشت تا به خشکی بازگردد تا لباس‌هایش را که لابه‌لای شن‌ها طلایی‌ مخفی شده بودند،بردارد؟اگر واژه«جوانان» همیشه مانند شمشیری بالای سرش آویزان بود و نمی‌افتاد،اگر عبور از روی ریل‌ها ممنوع بود، چطور می‌توانست با دخترک برقصد؟از دور صدای قطار بعدی شنیده می‌شد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.