Skip to main content
فهرست مقالات

انوشیروان، دادگر بود

نویسنده:

(5 صفحه - از 46 تا 50)

کلید واژه های ماشینی : انوشیروان، نوشیروان، شاه، داستان، ساسانی، دبیر، بوذرجمهر، اجتماعی، کفشگر، جمهر

خلاصه ماشینی:

"در این هنگامه: سپهدار«روزی دهان»را بخواند وز آن جنگ چندی سخن‌ها براند که این کار با رنج بسیار گشت‌ به آب و به«کنده»نشاید گذشت‌ سپه را درم باید و دستگاه‌ همان اسب و خفتان و رومی کلاه سوی گنج رفتند«روزی‌دهان» «دبیران»و گنجور شاه جهان‌ از اندازه‌ی لشکر شهریار کم آمد درم تنگ سیصد هزار بیامد بر شاه موبد چو گرد به گنج آن‌چه کم بد درم،یاد کرد دژم کرد شاه اندر آن کار چهر بفرمود تا رفت بوذر جمهر بدو گفت:اگر گنج ماند تهی‌ چه باید مرا نام شاهنشاهی‌ برو هم کنون ساروان را بخواه‌ هیونان بختی برافکن به راه‌ صد از گنج مازندران بار کن‌ وز آن بیش‌تر،بار دینار کن‌ به شاه جهان گفت بوذر جمهر که ای شاه با داد و با رأی و مهر سوی گنج ایران دراز است راه‌ تهی‌دست و بیکار ماند سپاه‌ بدین شهرها،گرد ما،در،کسست‌ که یکصد زمالش سپه را بسست‌ ز بازارگان و ز دهقان درم‌ اگر وام خواهی نگردد دژم *** بدان کار شد شاه هم داستان‌ که دانای ایران بزد داستان‌ فرستاده‌یی جست بوذر جمهر خردمند و شادان دل و خوب چهر بدو گفت:از ایدر دو اسبه برو گزین کن یکی نامبردار گو ز بازارگانان و دهقان شهر کسی را کجا باشد از نام بهر ز بهر سپاه این درم وام‌خواه‌ به زودی بفرمای از گنج شاه *** بیامد فرستاده‌یی خوش‌سخن‌ که نوبد به سال و به دانش،کهن‌ پیمبر به اندیشه باریک بود بیامد به شهری که نزدیک بود درم خواست-از پی‌شهریار برو انجمن شد بسی مایه‌دار یکی کفشگر بود-موزه‌فروش‌ به گفتار او پهن بگشاد گوش‌ «درم چند باید-بدو گفت مرد- دلاور،شمار درم یاد کرد چنین گفت:کای پر خرد مایه‌دار چهل مر درم،4هرمری،صد هزار بدو کفشگر گفت:کاین من دهم‌ سپاسی ز گنجور بر سر نهم‌ بیاورد کپان‌5و سنگ و درم‌ نبد هیچ دفتر به کار و قلم‌ بدو کفشگر گفت:کای خوب چهر نرنجی بگویی به بوذرجمهر که اندر زمانه مرا کودکی‌ست‌ که آزار او بر دلم خوار نیست‌ که او را فرستم به«فرهنگیان» -که دارد سرمایه و فرهنگ آن- *** فرستاده گفت:این ندارم به رنج‌ که کوتاه کردی مرا راه گنج‌ بیامد بر شاه ایران-به شب- و ز آن کفشگر نیز بگشاد لب *** بر شاه شد شاد بوذر جمهر بر آن خواسته شاه بگشاد چهر چنین گفت از آن پس که:یزدان سپاس‌ که هستم همه ساله یزدان‌شناس‌ که در کشور من یکی موزه دوز بدین‌گونه شادست و گیتی‌فروز که چندین نهاده درم باشدش‌ مبادا که از ما ستم باشدش‌ نگر تا چه دارد کنون آرزوی‌ بماند بر ما همی رأی و خوی‌ چو وامش بتوزم-درم صد هزار- بده تا بدارد زما یادگار همه زیردستان توانگر شوند جهان جوی و با تخت و افسر شوند مبادا که بیدادگر شهریار بود شاد بر تخت و بد روزگار به شاه جهان گفت بوذر جمهر که ای شاه نیک اختر خوب چهر یکی آرزو کرد-مورزه‌فروش- اگر شاه دارد به گفتار گوش پی نوشت‌ها (1)-نگاه کنید به:فرهنگ ایرانی پیش از اسلام..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.