Skip to main content
فهرست مقالات

داستان کوتاه

نویسنده:

(4 صفحه - از 74 تا 77)

کلید واژه های ماشینی : مسافر، راننده، پرنده، تصادف، آب، فقیر، کلاس، فقر، زمین، قطره‌های باران

خلاصه ماشینی:

"مسافر حالا که گرم شده بود برای این‌که بهفماند خیلی عجله دارد، گفت:همیشه همین جوره،وقتی که کاری داری و باید سر وقت برسی، همه چیز به هم می‌ریزه... راننده که خودش هم تعجب کرده بود،سرعت برف‌ پاک‌کن را زیاد کرد و گفت:عجب بارانی شده،واقعا سیل شده!و با مهارت پیچید توی یک خیابان یک طرفه. چند خودروی دریچه‌های سربسته‌ی کانال پارک کرده بودند و هیچ جوری نمی‌شد دریچه‌ها را باز کرد. راننده بود که جلوی مسافر می‌دوید و لابه‌لای ماشین‌های‌ پارک شده سرک می‌کشید و یک دفعه دو زانو به زمین افتاد. پیش از این‌که این یک‌ دستش هم بیفتد زمین،فهمید چه خبر شده است!دماغش کنده‌ شده بود زیر چشمی زیر پایش را نگاه کرد روی برف‌ها»آن‌جا هم‌ خبری نبود. بعد که از زهرا صحبت کردم فهمیدم که برادرش علی، همان ماموری بود که من چند ماه پیش باهاش تصادف کرده بودم. معلم از جایش بلند شد،نگاهی به آخر کلاس انداخت و آرام‌آرام‌ به طرف پنجچره‌ی نیمه باز رفت،نگاهی به درختان بی‌برگ بیرون‌ انداخت و گفت:بچه‌ها!فقر یعنی درختان بی‌برگ یخ‌زده در سرمای‌ زمستان،و آرام پنجره را بست. آره خودکشی کرده بود،این آخرین جمله‌یی بود که از افسر پلیس شنیدم:«خودشو از سقف حلق‌آویز کرده،بفرمایید آقا پراکنده‌ شید،چیزی نیست،بفرما آقا!» صحبت‌های مرد وقتی که اولین بار در پارک باهم آشنا شدیم، مدام در گوش و مغزم می‌پیچید: «از بچگی سیگار رو شروع کردم. هنوز دقایقی نخوابیده بود که مادربزرگ غرغرکنان بلند شد و در را باز کرد و آتش بخاری را کم و گفت:می‌دانم،می‌دانم،عاقبت تو باعث‌ خفگی من خواهی شد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.