Skip to main content
فهرست مقالات

نگاهی دیگر: زن در ادبیات کهن

نویسنده:

(3 صفحه - از 54 تا 56)

کلید واژه های ماشینی : زن، شاهنامه، فردوسی، نگاه، مرد، فردوسی درباره‌ی زنان شاهنامه، مشروطیت، فرهنگی، زن در ادبیات کهن، اساطیر

خلاصه ماشینی:

"بسیاری از باورهای ابن عربی در آثار عرفان‌ ایاین تجلی یافته است؛مولوی بلخی عارف پرآوازه‌ی ایرانی‌ می‌فرماید: گفت پیغمبر که زن بر عاقلان‌ غالب آید سخد و بر صاحب‌دلان‌ باز بر زن جاهلان غالب شوند کاندر ایشان خوی حیوانی‌ست بند پرتو حق است زن،معشنق نیست‌ خالق است او گوییا مخلوق نیست (مثنوی،ص 1133) مولوی در داستان«خلیفه اعرابی»باورهای خود را درباره‌ی زن‌این‌گونه می‌نمایاند: زین للناس حق آراستست‌ زآن‌چه حق اراست چون دانند جست‌ چون پی یسکن الیهاش آفرید کی تواند آدم از حوا برید رستم زال ار بود ز حمزه بیش‌ هست در فرمانتاسیر زال خویش‌ آن‌که عالم بنده‌ی گفتش بدی‌ کلمینی یا حمیرا می‌زدی‌ ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی‌ باطنا مغلوب و زن را طالبی (مثنوی،دفتر اول،ص 112) در همین قرن،سعدی شیرازی گرچه در بوستان و گلستان گاه‌ تحت تاثیر شاریط تاریخی و اجتماعی،زن را طبق عرف قابل قبول آن‌ روزار معرفی می‌کند،لیک در غزلیات خود که بیش‌تر آن‌ها خطاب‌ به نز سروده شده،وصف‌هایی آکنده از زیبایی،والایی و ژرفایی‌ احساس نسبت به زن دارد: نگویم آب و گل است آن وجود روحانی‌ بدین کمال نباشد جمال انسانی‌ اگر تو آب و گلی آن‌چنان‌که سایر خلق‌ گل بهشت مخمر به آب حیوانی (کلیات،ص 715) سعدی در دو حکایت بوستان،یکی دختر حاتم که اسیر سپاه‌ رسول می‌گردد،تصویری شایسته از زن می‌آفریند و نیز در حکایت‌ دیگر از زنی عاقل سخن می‌گوید: به دهقان نادان چه خوش گفت زن‌ به دانش سخن گوی یا دم مزن (کلیات،ص 327) سعدی گرچه زن خوب خوش‌طبع را رنج و بار می‌خواند،لیک خود اقرار می‌کند که: کسی را که بینی گرفتار زن‌ مکن سعدیا طعنه بر وی مزن‌ تو هم جوبینی و بارش کشی‌ اگر یک سحر در کنارش کشی (کلیات،ص 338) سعدی زنان زیبا و«شاهد»را خانه‌کن معرفی می‌کند و پند می‌دهد که«برو خانه اباد گردان به زن»و مرد را به وفاداری به زن‌ سفارش می‌کند: مکن بد به فرزند مردم نگاه‌ که فرزند خویش‌ات برآید تباه (کلیات،ص 340) در دویان غزلیات«حافظ»شیرازی بیتی‌ست که به اعتقاد بعضی‌ ادب‌پژوهان خطاب به زن گفته شده است: الحق که بر آفرینش خود نازد ایزد،چو تماشای جلال تو کند شاید بی‌راه نباشد گریزی به شعر شاعر پارسی گوی اقبال لاهوری‌ بزنیم؛آن‌جا که می‌گوید: زن نگه‌دارنده‌ی نار حیات‌ فطرت او لوح اسرار حیات‌ آتش ما را به جا خد زند جوهر او خاک را آدم کند ارج ما از ارجمندی‌های او ما همه از نقش‌بندی‌های او حق تو را دادست اگر تاب نظر پاک شو قدسیت او را نگر (کلیات،صص 308-309) نه فقط در آثار نظم که سیمای زن و دوگانگی‌ این چهره،در آثار نثر فارسی نیز هویداست."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.