Skip to main content
فهرست مقالات

داستان کوتاه

نویسنده:

(6 صفحه - از 96 تا 101)

خلاصه ماشینی:

"یادم است که یک‌ شب سرد زمستانی که بارانی سخت می‌بارید،تب و لرز وحشتناکی‌ داشتم و قلبم بدجوری تیر می‌کشید،آن‌قدر بی‌حال و بی‌حس بودم‌ که نمی‌دانستم برای یک لحظه حت پلک‌هایم را باز کنم،درست‌ نمی‌دانم چه ساعتی از شب بود که با چکیدن نم‌نم آبی بر روی صورتم‌ از خواب پریدم،دیدم بالای سرم نشسته و مثل ابر بهاری گریه می‌کند با آن‌که هیچ‌گاه از هیچج دردی ننالیده بود،اما درد دیگران را خوب‌ می‌فهمید،هر وقت قلبم تیر می‌کشید می‌نشست و زارزار گریه‌ می‌کرد،با آن‌که گوشه‌گوش‌ی بدنش از من زخم به یادگار داشت،اما نمی‌دانم چرا این‌قدر مرا دوست داشت،بیش‌تر از همه کس حتا از پدر و مادری که یک‌بار اقرار به ابراز این احساس نکرده بودند. وقتی به موهای تراشیده‌ی شده‌ی سینه‌ام و رد و پای بخیه روی‌ آن خیره شدم،ترسیدم وبا ترس و لرز به برسی همه‌ی اعضای بدنم‌ پرداختم،بی‌آن‌که بدانم،جراحی‌ام کرده بودند،وقتی چند متخصص و پرستار را برای چک کردن وضعیتم بالای سرم دیدم از آن‌ها شنیدم که‌ خدا خیلی خیی کمک کرده و درست سر به زنگا یعنی زمانی که‌ پزشک‌ها از زنده بودنم ناامید شده بودند،قلب یک بیمار تصادفی برای‌ پیوند به من پیدا شده بود از این‌که دیگر قلبم تیر نمی‌کشید و برای‌ چند روی از دس برادر دیوانه‌ام نجات پیدا کرده بودم،خیلی‌ خوشحال بودم؛اما فکر مخارج بیمارستان و هزینه‌ی قلبی که به من‌ پیوند شده بود مثل گیوتین هر لحظه بر روحم فرود می‌آمد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.