Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: تا صبح

نویسنده:

(3 صفحه - از 30 تا 32)

کلید واژه های ماشینی : مادر، صبح، خواب، فکر، آب، صدای زنگی، احساس، زندگی، مادرم رو دوست، دلم خدا خدا

خلاصه ماشینی:

"باز هم این یاد مادر است که بی‌آنکه متوجه‌ باشم،کم‌کم می‌آید و وجودم را در خود می‌کشد. مادر توی تاریکی‌ گوشهء حیاط کز کرده و چشم به راهم بود. کنجکاوی وادارم می‌کند که دست به کار شوم‌ و خودم شمارهء آنجا را بگیرم ولی خیلی زود پشیمان می‌شوم،چون اصلا حوصله‌شان را ندارم‌ و نمی‌خواهم همان حرفهای همیشگی را بشنوم. مثل این است که کسی با دست،به پنجره می‌کوبد. اگر کسی حرفهای مادر را نمی‌شنید،فکر می‌کرد پدر دارد فیلم سینمایی نگاه می‌کند. انگار حواسش به‌ همه چیز بود،جز به حرفهای مادر. نگاهم از چهرهء پدر به چهرهء مادر و برعکس در حرکت بود. از خانه بیرون دویدم و تا چند ساعت خودم را توی خیابانها گم کردم. دکتر بعد از هربار معاینه،سرش را بلند می‌کرد و با لحنی خاص و خیلی مختصر می‌گفت: -کار زیاد و سوء تغذیه. با خودم فکر می‌کنم حتما مادر چشم به در اتاقش دوخته و منتظرم است."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.