Skip to main content
فهرست مقالات

معلم عکاسی مسجد ابوالفضل علیه السلام: نگاهی به زندگی هنرمند شهید فرهاد اشرفی

نویسنده:

(4 صفحه - از 50 تا 53)

خلاصه ماشینی:

"یک سال بعد عموی بزرگ توران او را که 14 سالش بود برای پسر 24 ساله‌اش امیرعلی عقد کرد امیرعلی زمینی در کنگاور داشت که در آن گندم می‌کاشت. مادر دستی به موهای‌ پرپشت او کشید و گفت‌"یک پیراهن و شلوار سبز یا کفشهای قرمز!"بعد هم رفت سرگنجه،از صندوقچه پول‌ براشت و داد به فرهاد. توران گفت‌"چرا پسرم؟" فرهاد کفشها را گذاشت توی مشمع و گفت‌"چه‌طور می‌توانم با این سر و وضع بروم وسط خانواده‌ها و از شهداء عکس بگیرم. یک روز از دانشگاه که برگشت، داد کشید مامان،زود باش بیا،توران به امیرعلی گفت‌ "اشرفی این بچه از بس کتاب می‌خواند،دیوانه شده چرا داد می‌کشد!" فرهاد با یک بسته اسکناس صد تومانی و یک جعبه‌ شیرینی توی راه‌رو ایستاده بود. توران‌ با پشت دست چشمهایش را پاک کرد،یک شیرینی توی‌ دهانش گذاشت و گفت‌"فرهاد چقدر این شیرینی‌ خوشمزه است اینقدر اشرفی برای من شیرینی خریده این‌ مزه‌رو نداره. بعد گفت‌"مادر یادته وقتی هشتگرد بودیم،وضعمان خیلی بد بود،یک دوست داشتم،اسمش‌ حسن بود. توران گفت‌ "میدونی‌اشرفی وقتی فرهاد یک سالش بود،خواب دیدم‌ بزرگ شده،و خیلی قدبلند،آدمهایی که همه سفید پوشیده‌ بودند،داشتند او را از زیر چندتا درخت،روی علفها می‌شستند از همان موقع به دلم افتاد. "او در زندگیش از من و مادرش فقط دو چی خواست یک پلن‌ که 12 هزار تومان بود و من نتوانستم برایش بخرم و بار آخر که می‌خواست برود مغز گردو که چون توی خانه نداشتیم‌ نشد همراهش کنیم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.