Skip to main content
فهرست مقالات

می رفت بین مردم: جلال از چشم برادر

(2 صفحه - از 32 تا 33)

خلاصه ماشینی:

"از در که وارد شدیم عصازنان به استقبالمان آمد و در کنارمان نشست،و اسم همهء بچه‌ها را با ساعت ورودمان در دفتری‌ که کنار صندلی‌اش بود ثبت کرد،خودش در مورد این دفتر توضح‌ داده است. -جلال از اعتقاداتش این بود که می‌سازد ناچار کج هم می‌سازد، آدمی که نمی‌سازد عیبی ندارد اما آدمی که سازنده است عیب زیاد پیدا می‌کند بعد هم دلش نمی‌خواست که کنج خانه بنشیند و هرچه‌ در عوالم ذهنی‌اش می‌آید بنویسد. جلال چشمش به کتاب افتاد[و دید غرب‌زدگی است‌] گفت آقا این پرت‌وپلاها به دست شما هم رسیده؟آقای خمینی‌ گفت:اینها پرت‌وپلا نیست،اینها حرفهای بود که ما می‌بایست‌ می‌زدیم و حالا شما می‌زنید. شمال بودیم،آمد بود شمال به جلال گفت این قلمت را باید درش‌ فشنگ بگذاری به‌سمت رژیم پرتاب کنی. اما جلال چون‌ در حال تحرک و تحول بود بعد از چندی این جماعت را هم رها کرد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.