Skip to main content
فهرست مقالات

داستان کوتاه: چشم های دودی

نویسنده:

(5 صفحه - از 117 تا 121)

خلاصه ماشینی:

"" آخر یکی پیدا نشد به مغزم فرو کند که‌"مرد حسابی!تو که خودت‌ هزاربار خبر کمین خوردن افراد مسلح این منطقه را شنیده‌ای، دیگر نمی‌دانی که نباید توی این‌جاده،آدم غریبه را سوار ماشین‌ دولتی بکنی و تک و تنها با او راه بیفتی. توی آینه، زنها را می‌دیدم که سرسختانه به من پشت کرده بودند؛ولی‌ بچه‌ها یا از روی کنجکاوی،یا در حسرت سوار شدن-به ماشین‌ زل زده بودند و رانندهء بدبختش را-که من بودم-به سوی‌ سرنوشت نامعلومش بدرقه می‌کردند. من بودم و نعرهء ماشین در سربالاییهای‌ تند جاده که توی کوههای اطراف می‌پیچید و احتمالا گرای مرا به‌هم‌دستان او(که شاید سر یکی از پیچهای جلوتر کمین کرده‌ بودند)می‌داد. آسمان انگار برای من عزا گرفته بود و باران‌ پیش درآمد مصیبتی شده بود که من از روی نادانی برای خودم‌ دست‌وپا کرده بودم،دلم را لعنت کردم که با ادا و اطوارش مرا به‌ این‌روز انداخته بود. مطمئن بودم که فرارکردن از دست این آدم،آن هم توی آن سربالایی تند با این سینهء سیگاری،ریسک خطرناکی است و به احتمال زیاد او از پشت‌سر مرا هدف قرار خواهد داد ولی سبک و سنگین که کردم،دیدم اگر فرار کنم بهتر از این است که با پاهای خودم،به کمینشان بیفتم و آن‌وقت هیچ امیدی به نجاتم نباشد. دیگر پایگاه را از دست داده بودم و حالا امیدم به‌ ماشینهای عبوری بود که پیدایشان بشود و مرا از این وضعیت‌ نجات بدهند. توی دلم از آنها گلایه کردم که:"گناه‌ بود اگر سوار ماشین من می‌شدید؟"ولی آنها همچنان نسبت به‌ من بی‌اعتنا بودند و با همان حالت از من دور می‌شدند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.