Skip to main content
فهرست مقالات

داستانک ها

نویسنده:

(2 صفحه - از 100 تا 101)

خلاصه ماشینی:

"تصویری از نور که درست وسط میدان شهر به وجود آمده بود. بازرس به همسر خود مشکوک شد،هرچه باشد او انگیزهء این کار را داشته است-لا اقل فقط به خاطر اذیت کردن شوهرش. این آقا قبل از اینکه وزیر مخابرات بشه شوهر خاله‌اش اهل دهات ما بود. »منشی‌ که سعی می‌کرد کاملا رعایت ادب را کرده باشد با ملایمت گفت:پدر جان!شما که تقریبا دو ساعت پیش آقای وزیر بودید. که چرا وقتی‌ به اداره رسیدم کاملا شب شده بود. شاید مادرش اگر طلاق نگرفته بود،او هم درسش را خوانده بود و حالا راننده نبود. دوباره شروع کرد به پهن کردن باقی لباسهای‌ خیس و زیر لب ادامه داد: -تا مث باباش با مخ نیاد پایین نمی‌شه!... من‌ بدبخت چه گناهی کردم؟ کلاغ پرسید:تو بابای همین خونه بودی؟ *** سفر(یک) صدای سوت خمپاره را که شنید با سرعت خیز برداشت پشت خاکریز و افتاد روی خرمنی از زیباترین گلهای بهشت."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.