Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: خانه خدا

نویسنده:

(3 صفحه - از 59 تا 61)

کلید واژه های ماشینی : خانه خدا، چسب، مصطفی، مهمان، فریاد، عمه، کریم آقا، شکست، آب، ماه

خلاصه ماشینی:

"-کریم آقات چطور است؟بچه‌ها خوب‌اند؟ حسن و حسین از اتاق بالا سلام می‌کنند و خود را در بغل مصطفی‌ می‌اندازند... مصطفی می‌خواهد به کریم که لاغر و استخوانی است دست بدهد و روبوسی‌ کند ولی کریم چشمان درشت و عسلی‌اش را گرد می‌کند و عقب‌عقب می‌رود تا خود را به اتاق می‌رساند. هیکل ورزیده شده مصطفی در لباس‌ سبز نیروی هوایی باشکوه است. مصطفی با اشاره دست و چشم،حال کریم را می‌پرسد... -خوب!خیلی‌خیلی خوش آمدی!بچه‌ها!کمک کنید ساک مصطفی را بالا ببرید... می‌گویم: «پس با فاصله بنشین!توی سینی هم غذا بخور!» بچه‌ها هم خواستند پیش مصطفی باشند. وقتی مصطفی با سینی وارد اتاق می‌شود،کریم یک مرتبه از کنار بخاری‌ بلند می‌شود و با تکان دادن دست به طرفش می‌رود و فریاد می‌زند: -برو ساواکی... من فریاد می‌زنم:«کریم!مصطفی مهمان است.. خداوند محبت‌ بچه‌ها را هم در دل کریم به‌قدری زیاد کرده که هیچ وقت دست روی آنها بلند نمی‌کند. اما متعجب هستند که چرا امروز با مصطفی که مثل برادر بزرگ‌تر آنهاست،بدرفتاری می‌کند... مصطفی کلمات محبت‌آمیز می‌گوید تا نظر کریم را به خود جلب کند. من سینی غذا را از مصطفی می‌گیرم و اشاره می‌کنم با بچه‌ها به اتاق بالا برود. بچه‌ها در اتاق بالا را می‌بندند تا مصطفی نشنود. نفسم برای خوردن آب‌ یاری نمی‌کند و آب به روی مصطفی پف می‌شود. مصطفی در حالی که پوتینهایش را با زور کشتی از بچه‌ها می‌گیرد،زیر لب‌ با خودش حرف می‌زند... من فکر می‌کردم‌ شما به خاطر مریضی کریم آقا گریه می‌کنید. تو اصلا از دعوای کریم آقا دلت نگرفت؟!» -چرا!ناراحت شدم؛اما نه به خاطر خودم..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.