Skip to main content
فهرست مقالات

داستان کوتاه: تولدت مبارک، کافه، یک شب، گمگشتگی

شاعر:

(3 صفحه - از 93 تا 95)

کلید واژه های ماشینی : تولدت مبارک، زن، شهرزاد، آسیه، مرد، دختر، خاک، رنگ، سفید، پیش‌خدمت

خلاصه ماشینی:

"خدایا این‌جا هم تنها بودم،ولی این آرامش به دلم می‌چسبید، چرا که از همه رنجیده‌خاطر بودم. نگاهم‌ خزید سوی گل‌های صورتی روی پرده‌ی نازک و سفید برف که‌ تابلوی بهار در زمستان را در ذهنم نقاشی می‌کرد و حیات دوباره را در دلم زنده. چشمان عسلی‌رنگ مرد مقابلش را مرور می‌کند و با لحنی جدی می‌گوید: -خوب ظاهرا دیگر حرفی باقی نمانده است. صدای مخاطب پشت‌ خط نگاهش را از مشتریان تازه‌وارد بر می‌گرداند و متوجه کارت‌ ویزیت‌هایی می‌کند که یکی از آن‌ها واسطه‌ی ارتباطش با این‌ مخاطب بود. بعد بدون آن‌که منتظر پرسش‌های او در این مورد بماند،منو را بر می‌دارد و برای گرفتن سفارش از مشتریان تازه‌وارد وارد سر میز آن‌ها حاضر می‌شود. شهرزاد به ماه می‌نگرد که هنوز پنهان است و با اشاره گویا به مرد می‌گوید:«نمی‌خواهم نگاهت کنم». پای‌افزارهایی‌ که زمانی رنگ‌های شاد و زیبایی-قرمز و سفید-داشتند؛ولی‌ اینک همه به رنگ خاک خدا درآمده بودند و همین‌ها نیز آسیه را بس بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.