Skip to main content
فهرست مقالات

داستان کوتاه

نویسنده:

(6 صفحه - از 90 تا 95)

کلید واژه های ماشینی : یوسف، زلیخا، نان، کنعان، زن، خرمالو، شیخ یعقوب، یوسف پسر ته‌تغاری شیخ یعقوب، دختر، اتوبوس، ژوزف، پسران شیخ یعقوب، خانواده‌ی، یوسف و زلیخا، شهر، مرد، زنان و دختران شیخ یعقوب، پسران بزرگ شیخ یعقوب، دکتر ژوزف کنعانی، خانواده‌ی شیخ یعقوب، برادران یوسف، زیبا، شیخ یعقوب و کنعان، برادران یوسف پدر، نگاه، شیخ یعقوب در چشم، ایستگاه اتوبوس، شیخ یعقوب به سنت پدرانش، پدرش شیخ یعقوب، برادران یوسف امتیاز بزرگ

خلاصه ماشینی: "وقتی که یوسف خسته و کوفته بعد از انجام دادن همه‌ی این‌ مأموریت‌ها برگشت،برادران با تعنت و اشتلم،یوسف را بر سر همان‌ چشمه که مشرف به جاده‌ی بزرگ آن سوی کوه بود،گذاشتند و با لحنی نیش‌دار به او گفتند که چون نازک‌نارنجی و مدرسه دیده و کوه‌ و کمر نرفته است و توان بالا رفتن به قلل جبال را ندارد،باید مثل‌ بچه‌های ناتوان و نحیف در این‌جا منتظر بماند تا برادران تنومند به‌ کوه بروند و بعد به میل خود هنگام اذان مغرب برای شام برگردند. بلیط فروش درحالی‌که چای گرم می‌نوشید،گفت: همین جاهاست،عموما توی اون چند مغازه تلپ می‌شه،برو اونجا!به‌ سویی که او نشان داده بود،رفتم و رییس خط رو پیدا کردم و با ناراحتی گفتم:آقا این‌جا نشستی و از بیرون خبر نداری،بیا و ببین‌ چی شده!با حالتی که انگار اتفاقی نیفتاده،با تمسخر گفت:خوب‌ چی شده؟گفتم:اتوبوس نزدیک‌به‌یک ساعت ما رو علاف کرده و نیومده!گفت:خوب چه کنم،حتما مسیر شلوغه که دیر اومده!گفتم: آخه این‌که نمی‌شه،هر روز و غروب و شب این کار تکرار می‌شه، هفت دقیقه شده ده دقیقه،ده دقیقه شد نیم ساعت و نیم ساعت داره‌ می‌شه یک ساعت،مگه این‌جا قانون نداره؟به همون لحن گفت:تو دیگه از قانون برامون صحبت نکن،اگه دیر کردی خسیس بازی‌ در نیار،برو تاکسی شوار شو و این‌جا رو به اغتشاش نکشون!گفتم: اغتشاش،چی داری می‌گی مرد حسابی؟ من از بهر حسین در اضطرابم‌ تو از عباس می‌گویی جوابم او سبیل پر پتشتش را را مثل آی با کلاه بالا انداخت و به سوی من‌ نیم خیز شد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.