Skip to main content
فهرست مقالات

لذت آن روزها

نویسنده:

مترجم:

(2 صفحه - از 148 تا 149)

خلاصه ماشینی:

"پدر بزرگ مارجی یک بار گفته بود که وقتی پسر بچه بوده پدر بزرگش به او گفته است که زمانی همۀ قصه‌ها روی کاغذ چاپ می‌شدند. این کدها را وقتی شش ساله بود به او یاد داده بودند و معلم مکانیکی بلافصاله نمره‌اش را محاسبه می‌کرد. یک بار معلم تامی را حدود یک ماه برده بودند چون بخش تاریخ آن کاملا ناپدید شده بود. بخاطر همینها بود که به تامی گفت:«چرا آدم باید در مرد مدرسه چیزی بنویسد؟» تامی که در چشمانش احساس برتری نسبت به مارجی دیده می‌شد گفت:چون این،آن نوع مدرسه‌ای که ما داریم نیست،احمق جان. و با حالتی مغرور در حالی که کلمات را به دقت تلفظ می‌کرد افزود:«قرنها لذت آن روزها @ایزاک آسیموف @ترجمۀ امیر براتی(به تصویر صفحه مراجعه شود) قبل» مارجی با آزردگی گفت:«خوب من نمی‌دانم آنها این همه مدت قبل چه نوع مدرسه‌ای داشتند. »لحظه‌ای روی شانۀ تامی کتاب را خواند و سپس گفت:«به هر حال آنها معلم داشتند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.