Skip to main content
فهرست مقالات

داستان ایرانی: شهابی از جنوب

نویسنده:

(7 صفحه - از 30 تا 36)

کلید واژه های ماشینی : علیرضا، تیلر، فلاحتکار، آب، قمه، دکان، فرخ‌لقا، دهبان، دکان منصوری، نگاه

خلاصه ماشینی:

"2Lتقی گفت: «بیار ببینم» منصوری با سینی برنجی بیرون آمد و گفت: «احوال وحشتناک!» تقی سینی را گرفت و کنارش گذاشت و اول دو بته پیاز درشت‌ انباری را لب نیمکت له کرد،بعد دوتا بربری مانده را تکه‌تکه کرد، آن وقت نصف شیشه نوشابه را سرکشید و فلفل و نمک توی کاسه لوبیا پاشید و با دهان پر گفت: «عجب هوایی!» منصوری خودش را جمع کرد و به دکان برگشت و بلند گفت: «نگاهش کنید،دیو دو سر که می‌گویند،روی تخت بیرون نشسته و توی این هوا می‌گوید عجب هوایی!». گردن کجی تو از چیه!؟» تقی برگشت و به دکان منصوری رفت و دو نخ سیگار زر برداشت و یکی‌اش را روشن کرد و دودش را فرستاد طرف عکس شاه بالای‌ پیشخوان و زد بیرون و دومی را داد به علیرضا و سر در گریبان پس‌وپیش‌ رفت و گفت: «به این مردکه گفتم شاه تو هیچ کاره است،تو که جای خود داری. تقی وارد دکان منصوری شد و یک لیوان چای خورد و دود یک نخ‌ سیگار زر را به طرف عکس چرک گرفتهء شاه فوت کرد و ساعت دیواری‌ کنارش را دید و بیرون آمد. علیرضا روی پلکان مسجد نشست و تقی سلانه‌سلانه پیش رفت و گفت: «کجا بودی؟» علیرضا پیچ رادیو را باز کرد و آن را به گوشش چسباند. » تقی تا زیر گلو نان و چای خورده و کنار والر درازبه‌دراز افتاده و روی بازویش خوابیده بود که صدای علیرضا را از وسط حیاطش شنید: -«تقی بزن به جنگل» تقی سراسیمه بیرون آمد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.