Skip to main content
فهرست مقالات

افسانه لحاف

نویسنده:

مترجم:

(2 صفحه - از 76 تا 77)

کلید واژه های ماشینی : لحاف، خواب، صاحب مسافرخانه، سن، دست‌فروش، داداش سردت، مشتری، لحاف صدای بچه‌ها، مسافرخانه می‌خواست مسافرخانه‌اش، رخت‌خواب، ژاپن، ساکه، ترس، تکرار، خوردن شام رخت‌خواب، رخت‌خواب حرف، دست‌فروش بلند، صاحب‌خانه، مسافرخانه‌های قدیمی ژاپن، صداها از رخت‌خواب، مشتری هم مسافرخانه، صداها از لحاف، بچه‌ها در تاریکی اتاقشان، پدر خانواده، بچه در اتاق، کرایهء خانه، در مسافرخانه‌های، صدای بلند، برادران از صاحب‌خانه، لباس‌های پدر

خلاصه ماشینی: "یکی گفت: «داداش سردت نیست؟» بعد دیگری با لحن محبت‌آمیزی گفت: «تو سردت نیست؟» دست‌فروش بلند شد و پیه‌سوز را روشن کرد و همه اتاق را نگاه کرد. صاحب مسافرخانهء نوبنیاد پیش آن یکی رفت و شنید که او نیز آن را از کسی دیگر که‌ در حاشیهء شهر دکان دارد خریده است. بعد از پرس‌وجوی‌ بسیار،سرانجام اولین فروشندهء لحاف را پیدا کرد و معلوم شد او نیز آن را از خانوادهء فقیری که در حاشیهء شهر زندگی می‌کردند خریده است. دوتایی زیر یک لحاف رفته بودند و می‌لرزیدند و به دلسوزی به هم‌دیگر می‌گفتند: «داداش سردت نیست؟» «تو سردت نیست؟» در خانه نه آتشی بود و نه وسیلهء درست کردن آتش. وقتی فهمید نمی‌تواند کرایهء خانه رابگیرد،بچه‌ها را از خانه‌ بیرون انداخت،در خانه را قفل کرد و تنها چیزی که برایشان‌ مانده بود یعنی لحاف را از بدن آن‌ها جدا کرد و با خود برد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.