Skip to main content
فهرست مقالات

داستان ایرانی: کوچ

نویسنده:

(7 صفحه - از 25 تا 31)

کلید واژه های ماشینی : زن، مرد، کتاب، آشپزخانه، صبح، خواب، فکر، صدای زنگ تلفن بلند، کلاس زبان، نگاه

خلاصه ماشینی:

"بعد دوباره‌ روی مبل نشست و عنیک را به چشم گذاشت؛و وقتی دوباره به‌ صفحهء کتاب نگاه کرد فهمید که در نور کافی و با عینک هم‌ نمی‌تواند بخواند. آن روز بود یا کمی قبلش،که‌ فکر کرده بود این پروانه تا کجا می‌تواند بپرد؟بعد فکر کرده بود پروانه‌ها اصلا فصل سرد را کجا می‌روند؟ مگر می‌توانند مثل‌ پرنده‌ها کوچ کنند؟ (به تصویر صفحه مراجعه شود) صدای یک«دنگ» کوچک از تلفن،اعلام کرد که عشاق‌ جوان موقتا گوشی را گذاشته‌اند. چه فشاری به‌ بچه می‌آید!اصلا چه عجله‌ای است؟چرا باید با این سن و سال،در کلاس فشردهء هر روزه،زبان بخواند؟مگر رفتن زن‌ این قدر جدی است؟واقعا چرا برود؟و اگر قرار نیست برود پس چرا این همه به بچه فشار می‌آورند؟ یادش آمده بود که چقدر به شوهرش اصرار کرده بود که‌ حتما باید بچه را به کلاس فشردهء زبان بفرستند،و دلیل آورده‌ بود که وقتی زبان خواندن بچه در مدرسه شروع شود،او باید زبان را در حد عالی بداند،و این برای موفقیت و آینده‌اش چقدر مفید است و از این مزخرفات. ولی صبح،حتی بدون اینکه این فکرها را به یاد بیاورد،مثل همیشه با شوهرش قرار گذاشته بود که زن‌ بچه را به کلاس زبان خواهد رساند و مرد غروب او را از کلاس‌ به خانه خواهد آورد. پسرش خندان‌ آمده بود تو: «امروز!اگه گفتی امروز چه خبره،مامان؟!» زن،گیج،دستی به پیشانی کشید: «امروز؟» پسر گفت: «هه‌هه!بازم هیچ خبری نیست!» و از پشت پسرک،مرد خندان با شاخه‌ای گل سرخ پیچیده‌ در روبان و زرورق وارد اتاق شد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.