Skip to main content
فهرست مقالات

داستان ایرانی: چیزی هست که هرگز پیر نمی شود

نویسنده:

(7 صفحه - از 23 تا 29)

کلید واژه های ماشینی : عاطفه، رقص، مادر، دف، صدای دف خاله مهربان، زن، خاله مهربان، گناه، حاج‌آقا مرتضی، حرکات، مادربزرگ، دلم هوای دف خاله مهربان، خدا، آقا مرتضی، عاطفه خانم، نماز، خاله مهربان دف، حاج‌آقا مرتضی جواب، نگاه، جواب، عاطفه به خاله مهربان، خاله مهربان به عاطفه، حاج‌آقا مرتضی بچه‌ها، دلت هوای خاله مهربان، حرکات عاطفه به گریه، حاج آقا مرتضی، حرکات عاطفه، رقص عاطفه، خاله دف، سال و هفت‌ماهه

خلاصه ماشینی: "خواهرم نوزده سال داشت-و خیلی دیر شده بود-که حاج آقا مرتضی آمد خواستگاری او،و پدرم گفت:«مبترک است‌ انشاء الله!»و عاطفه هم هیچ ناراضی و دلگیر نبود. مادر گفت:«ما همه دل‌مان هوای رقص تو را کرده،تو دلت‌ هوای خاله مهربان را کرده؟خب الان صدایش می‌کنم؛اما پا درد و کمر درد سخت دارد و مشکل می‌تواندجنب بخورد»و بعد، مادر،خاله را صدا کرد و گفت:«بیا خاله!عاطفه آمده»و خاله، با چه جان کندنی،دف به دست،آمد،لب حوض نشست و شروع کرد به دف زدن،و عاطفه نشسته بود روی پله‌ها و نگاه‌ می‌کرد و می‌شنید یا اصلا نبود که نگاه کند و بشنود،و آنوقت، من و مادرم و آسیه-خواهر دیگرم‌صدیدیم که عاطفه،نرم‌نرمک‌ برخاست و نرم‌نرمک رفت کنار حوض،و یک دست جام باده و یک دست زلف یار... رقصی چنان میانه‌ی میدان کرد و رفت نشست‌ لب پله‌ها و گریه کرد،و من،با اینکه هشت سال،یا نه سال، بیشتر نداشتم حس کردم که چرا گریه می‌کند و چرا باید گریه‌ کند؛اما مادرم انگار که حس نکرد،و فقط دلش سوخت و گریه کرد و عاطفه برگشت به خانه‌ی خودش؛و بعد،این شد برنامه‌ی‌ ما،که عاطفه،هفته‌یی یک روز،یک ساعت بیاید خانه‌ی ما،و دستهایش را آنطور ظریف و زیبا و نرم،به آهنگی که انگار توی‌ دستهای خودش بود. یک روز؛چند ماه بعد یا چند سال بعد-نمی‌دانم-حاج آقا مرتضی که آدم خوبی هم بود و من هم دوستش داشتم و گاهی به‌ زورخانه‌اش هم که طرف سه‌راه سیروس بود می‌رفتم و گیوه‌هایم‌ را هم همیشه از او می‌خریدم،تنها آمد به خانه‌ی ما،و جمعه هم‌ نبود،و همانجا نشست روی پله‌ها."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.