Skip to main content
فهرست مقالات

توبیاس میندرنیکل (1)

نویسنده:

مترجم:

(5 صفحه - از 61 تا 65)

خلاصه ماشینی:

"اما باگذشت‌ زمان رفتار حیرت‌آورش را فراموش کردند،و یک بار دیگر فریادهای ظالمانه از گلوی نیرومند دهها خانوار در پس مرد خمیده و علیل طنینی افکند: «هو،هو،توبیاس!» *** در ساعت یازده یک صبح آفتابی،میندر نیکل از خانه بیرون‌ آمد و خود رااز شهر به لرچنبرگ‌3،دامنه کوهی که جامعه‌ خوب در آن به گردش عصرانه می‌پرداختند،رسانید. بعد سر ریسمان حیوان را در دست گرفت،و دو و یا سه نفری که نظاره‌گر این معامله بودند، وقتی توبیاس نگاه تند و هراسانی به دوروبرش افکند و با شانه‌هایی فروافتاده،حیوان به ناله درآمده و معترض را به دنبال‌ خود کشید،به خنده درآمدند. توبیاس گفت: «اسو،یک بار دیگر!» اما اسو سرش را برگرداند و در جای خود باقی ماند. عصای سیاهش را برداشت،پشت گردن اسو را گرفت‌ و بلندش کرد،و با خشمی دیوانه‌وار حیوان را که وغ‌وغ‌ می‌کرد،به باد کتک گرفت،و خش‌خش کنان و با صدایی‌ هراس‌انگیز پی‌درپی تکرار می‌کرد: «که این طور،از من اطاعت نمی‌کنی؟جرأت می‌کنی از من‌ اطاعت نکنی؟ عاقبت عصایش را بر زمین افکند،حیوان نالان را رها کرد، و درحالی‌که دستهایش را بر پشتش گذاشته بود،در اتاق شروع‌ کرد به قدم زدن،و همان‌طور که نفس‌نفس می‌زد،نگاهی‌ اتفاقی و از روی خشم وغرور به اسو افکند. یک بار اتفاق افتاد که اسو از اتاق بیرون دوید،از فراز پلکان‌ جست و وارد خیابان شد،و در آنجا بی‌درنگ به دنبال‌ گربه‌ای افتاد،مدفوع حیوانات را خورد،و درحالی‌که از شدت‌ شادمانی عصبی شده بود،به سوی کودکان خیز برداشت. دقیقه‌ای بعد اسو روی نیمکت جای داشت و توبیاس در جلوش زانو زده بود،و پارچه‌ای را بر زخم حیوان می‌فشرد،و به لکنت می‌گفت: «حیوان بی‌چارهء من!سگ بی‌چارهء من!چه غم‌انگیز است!"

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.