Skip to main content
فهرست مقالات

تب و تاب یک غروب سرد

نویسنده:

(6 صفحه - از 144 تا 149)

کلید واژه های ماشینی : سروان، سرتیپ، قربان، زن، پلیس، پلیس به‌سوی جیپ سلام نظامی، اردوگاه، شهر، سربازها، خیابان

خلاصه ماشینی:

"شاید سرتیپ این کار را برای‌ رفع کسالت می‌کرد اما سروان بیچاره مجبور به اطاعت بود. به نظر سروان، سرتیپ این روزها کمی سبک مغز می‌آمد،و متعجب بود که‌ وی چطور توانسته این همه نشان و افتخار را نصیب خود سازد. با توجه به این سوابق،سرتیپ‌ امروز با شخصیت ساده و معصومیت کودکانه‌اش باعث حیرت‌ سروان می‌شد؛حتی گاهی به دلیل سبک مغزی تحقیرش‌ می‌کرد،ولی ناگزیر می‌پذیرفت که سرتیپ نوعی سرخوشی در خود دارد-سرخوشی و نشاط پسر بچه‌ای بانمک را. سروان کیم،در مقام معاون اردوگاه،گاهی بر سر چیزهای جزئی خشم و عصبانیت سرتیپ را تحمل می‌کرد، ولی پس از مدتی به آن عادت کرده بود. سروان اندیشید: «هوای شرجی،هوای گرم و دم کردهء ماه بارانی ژوئن که‌ آدمهای نای حرکت ندارند فقط پشه‌ها در فعالیتند؛زندگی برای‌ بیشتر مردم این جوری است. پلیس باز به‌ سوی جیپ سلام نظامی محکمی داد؛او مردی میانه سال با سر و وضعی نامرتب بود. دیری نگذشت که دوباره به همان چهارراه‌ رسیدند،باز پلیس به سوی جیپ سلام نظامی محکمی داد،و باز سرتیپ با سلام نظامی محکمی جواب او را داد. سرتیپ نگاهی سریع به سروان انداخت و گفت: «متوجه نشدی،سروان؟» «بله قربان!» «نظرت در این مورد چیه؟می‌گویم نظرت چیه؟چی فکر می‌کنی؟» چهرهء سرتیپ از هیجان سرخ شده بود. سروان پرسید که منزل آن پلیس‌ اینجاست؟زن سری جنباند و با نگاهی نگران پرسید: «چی شده؟خطایی ازش سر زده؟» سروان سرتیپ را معرفی کرد و غرض از دیدارشان را باز گفت-قدردانی از یک پلیس نمونه ولایق-زن خیلی‌ دستپاچه به نظر می‌رسید،و بیشتر آشفته می‌نمود تا خوشحال. ولی سرتیپ برای این نقش تازه خیلی مناسب بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.