Skip to main content
فهرست مقالات

تنها یک سگ

نویسنده:

مترجم:

(3 صفحه - از 137 تا 139)

خلاصه ماشینی:

"آلبیون‌ یک بار پیش شکست و جالی که کاملا ازنیروی بدنی فراوان‌ دوست خود آگاه بود،گیج و متحیر بود که به چه دلیل او آن قدر در کنارش مانده و خود را محبوس کرده است. دوست دیگر جالی و آلبیون دختر محبوب زمین‌دار بود که‌ بیشتر اوقاتش را با این دو حیوان سپری می‌کرد. با معلمه‌ای که‌ مسئول نگهداریش بود،تیغه‌های نرم علفها را در باغ برمی‌کند و وقتی جالی با گامهای آهسته پیش می‌آمد و آرام دهانش را به‌ دخترک نشان می‌داد،آلبیون هم سریع به دنبال مصاحب و همدم‌ خود پیش می‌آمد و حیله‌های جذابش را برای خرسند کردن‌ خانم کوچک خود به نمایش می‌گذاشت. ضرورتا مشکل می‌توانستند جالی‌ را با خود ببرند،اما آلبیون به هنگام شکار می‌توانست کمک‌ بسیار خوبی باشد و اگر جالی را هم با خود بردند به این علت بود که بتواند آلبیون را شادمان کند. با آنکه آلبیون حیوان باهوشی بود،دیر باورانه نتوانست دریابد چرا مادهیا در این ساعت غیر عادی می‌خواهد جالیرا از او دور کند. زمیندار از جای برخاست و می‌خواست چیزی به میهان خود بگوید، اما جلوی خودش را گرفت و با خود گفت: «افسوس!آیا من دیوانه شده‌ام؟» بار دیگر در جای خود نشست و فکر کرد که از آن صحنه‌ بگریزد. خودش را پست‌تر از آلیبون دانست: «افسوس!تف بر من!آیا نیرومندان می‌باید ضعیفان را در اسارت خود داشته باشند و آنها را به خاطر وجود خود نابود کنند؟» صدایی بلند از پشت به گوش آمد: «جالی کجاست؟» زمیندار سرش را برگرداند و دختر چهار ساله‌اش را در نظر آورد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.