Skip to main content
فهرست مقالات

داستان ایرانی: گردباد

نویسنده:

(5 صفحه - از 23 تا 27)

خلاصه ماشینی:

"زن دستش را گذاشته‌بود زیر چانه‌اش،به دیوار سرد و نمور اتاق تکیه داده‌بود و به مرد،نگاه می‌کرد. (به تصویر صفحه مراجعه شود) زن سرش ر اروی کندهء زانوهایش گذاشت و چشمهایش را بست تا رفتن مرد را نبیند. باد و باران به درون اتاق هجوم آورد و«چراغ موشی»3را (به تصویر صفحه مراجعه شود) گردباد (به تصویر صفحه مراجعه شود)محمد عزیزی خاموش کرد. پیشانی تو را که‌ شکسته مادر؟چرا یک«لته»4نسوزاندی و روی زخم‌ نگذاشتی؟چه خونی از زخم پیشانی‌ات فواره می‌کند مادر!چه‌ غریب نشسته‌ای اینجا... دستش را گذاشت روی لبه سقف خراب‌شده،یا علی گفت و به آرامی و پرتوان بالا خزید. «به کدام قبرستان رفته‌ای مرد؟حیف از اسم مرد نیست که‌ روی خودت گذاشته‌ای؟فکر نکرده‌ای که این توله‌ها،نان و آب‌ و لباس و خانه هم می‌خواهند؟هفت شبانه‌روز است که‌ رهایشان کرده‌ای و نه از گرما و سرمایشان خبر داری،نه از دل‌درد و سردردشان. چرا زخمهایم خوب نمی‌شوند؟چرا خون پیشانی و سرشانه‌هایم‌ بند نمی‌آید؟ مرد دستهایش را روی شانهء زن گذاشت. تو چرا به‌ ما سر نزدی؟فکر نکردی ممکن است مرده باشیم؟مرده هم‌ که باشیم ننه جان،کسی نباید جنازهءمان را از روی زمین بردارد؟ تف به این دنیا،تف... سقف انباری و اتاق دیگر کاملا خراب شده‌بود و تنها سقفی‌ که تقریبا سالم مانده‌بود،سقف اتاقی بود که بچه‌ها در آن‌ خوابیده‌بودند. زن،کنار بچه‌ها-زیر نور آفتاب-بیخ دیوار مخروبهء حیاط نشسته‌بود و داشت به آنها «کشک»می‌داد،که مرد آمد. چارقدش را جلوتر کشید و خودش را جمع و جور کرد: -شما کی هستی برادر؟چه‌کار داری اینجا؟ مرد به زن خیره شد،زن پیر و چروکیده،قوز کرده و درهم‌ شکسته،موهای سفید جلوی سرش را زیر چارقد پنهان کرد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.