Skip to main content
فهرست مقالات

لحظه های هجران

نویسنده:

(5 صفحه - از 215 تا 219)

خلاصه ماشینی:

"خودت خبر داری عمو،خیلی سال‌ است سرم درد می‌کند. سکینه می‌گفت وقت وعدهء عباس‌ است!» این را که می‌گویم،خالو سرش را در میان دستهایش‌ فرو می‌کند و شانه‌هایش-آرام-می‌لرزد. -چرا به بچه‌ات نمی‌رسی مادر؟چی شده؟چرا اینقدر ناراحتی؟اینجا امروز چه اتفاقی افتاده است که همه‌ اینقدر ناراحتند؟چرا هیچکس حرفی نمی‌زند؟چرا به‌ هر کس نگاه می‌کنم،سرش را پایین می‌اندازد؟چرا از هر کس می‌پرسم چه شده؟می‌گوید سرم درد می‌کند. می‌بینم شوهرم‌ -مصطفی-بالای سرم ایستاده و به من نگاه می‌کند. زهرا با گوشهء چارقدش،صورتش را پاک می‌کند و سرم را تکان می‌دهد: -آرام بگیر ننه جان. «نگذار بفهمد مادر جان!نگذار سکینه بفهمد!دق مرگ‌ می‌شود!» نگاهش می‌کنم. سکینه خود را بالای سرم می‌رساند و می‌گوید: «چی شده ننه جان؟تو مگر به حسین‌آباد نرفته‌ بودی؟چرا اینقدر ناراحتی مادر؟» -الهی بمیرم من برایت دختر. بی‌بی نسا به‌ عروسش سکینه،و پسرش عباس نگاه می‌کند. چرا دیدار تو را با جفتت به قیامت‌ گذاشتم،ای کبوتر چاهی من؟ قالی دارد تمام می‌شود عباس. راستی،خانه‌ات کجاست عباس؟خانهء تو مگر در پایین تپه،ته کوچهء کربلایی حسین نبود؟پس چرا از سر قنات که بلندت کردند،وقتی روی تخت سوار شده بودی و بر دوش مردم می‌رفتی،از پایین تپه رد شدی و رفتی‌ بالای تپه منزل کردی مادر. عباس در خون دارد غرق‌ (به تصویر صفحه مراجعه شود) می‌شود. نکند لحاف از روی شانه‌های کوچک سکینه هم‌ سر خورده باشد؟نکند سکینه،سردش شده باشد؟سکینه‌ اکنون چه می‌کند؟سکینه کجاست؟ از جا برمی‌خیزم. کسی هست که مرا به سوی خانهء عباس و سکینه هل‌ می‌دهد. سکینه کنار طاقچه‌ ایستاده است و با گوشهء چارقدش،عکس بزرگ عباس را پاک می‌کند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.