Skip to main content
فهرست مقالات

داستان ترجمه: چند روز مانده به قیامت

نویسنده:

مترجم:

(21 صفحه - از 79 تا 99)

خلاصه ماشینی:

"در این میان پسر هیپنوتیزم شدهء دیگری نیز سرش را از جایش بلند می‌کند اما هیپنوتیزم‌گر او را می‌بیند و شگردش را مجددا به کار می‌گیرد و پسر را می‌خواباند. زنی که چند لحظه قبل به وضعیتی ناجور بر زمین افتاده بود،اکنون مطمئنا مشغول نواختن ویولون است و مرد چاق و کوتاه کنار زن، کنترباس می‌نوازد هیپنوتیزم‌گر،بدون اینکه نگران بیدار شدن هیپنوتیزم‌ شده‌ها باشد،به صدای بلند با تماشاگران صحبت می‌کند. این را گفته بودم که آقا ید الله از رفتن باز مانده بود. نگاهم را به آن‌طرف برگرداندم،به گاوهایی که کنار استخر ایستاده بودند و خورشید پشتشان را گرم کرده بود چشم دوخته‌ بودم. اسد کیشی کنار قبر کنده شده،جای بلندی‌ برای ایستادن انتخاب می‌کند،چشمانش را به قبر گود و توخالی‌ و تاریک دوخته شروع به حرف زدن می‌کند:فرزندم،توران!تو این خاک آروم بخواب. توی راه‌ آن صورت کوچک،و زلفهای سیاهی که روی سنگهای سفید پخش شده بود فراموشم نمی‌شود. توی کوچه‌ای در مرکز شهر ایستاده‌ام،به چراغی که‌ از تیر برق آویزان است نگاه می‌کنم و این‌را می‌گویم. کسی که اسم و آدرسش را پنهان نگه می‌دارم قیافهء عالمانه‌ گرفته بود؛گوندوز!می‌دونی بزرگترین بیماری بین انسانا چیه؟ پرسیده بودم:«چیه؟» به فکر رفته بود و پس از مدتی به حرف آمده بود:بی‌خدا بودن!اگه می‌تونستم خدای،آدمای بی‌خدا رو به اونا برگردونم،دیگه هیچ غمی نداشتم. والری آنقدر سرم را گرم کرده بود که از لحظهء ورود به‌ کوپه،با همسفرانم سر صحبت را باز نکرده بودم. (به تصویر صفحه مراجعه شود) بعد توی دلم ادامه می‌دهم؛بشنوین حرفمو!حرفمو بشنوین!کسی که با شما حرف می‌زنه تلقین‌گر پرحرف نیس، بلکه من،به امر خدا با شما صحبت می‌کنم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.