Skip to main content
فهرست مقالات

پسر ریزال

نویسنده:

خلاصه ماشینی:

"یکدیگر را روی پله‌های واگنها هل می‌دادند و به هم تنه‌ می‌زدند،و زنی که پاهایش روی پلکان بود پشت سر هم و پرخاشگرانه فریاد می‌زد:«بزغاله‌ها،خوکها،جانورها!» اما خصوصا در میان تمام آن جمع شخصی بود که توجه مرا به خودش جلب کرد. در جیب خود دو بلیت داشتم،چون تقریبا پانزده دقیقه قبل‌ پسر بزرگم مصرانه خواسته بود که با من بیاید اما بعد تصمیمش‌ عوض شده بود. مختصر برایش‌ توضیح دادم که من یک بلیت اضافی دارم و آیا می‌خواهد به‌ کوپه‌ام بیاید و دوستانه همسفرم باشد؟به او گفتم تنها هستم و او (به تصویر صفحه مراجعه شود) نویسنده:خوزه گارسیا ویلا ترسیده اما مشتاقانه دعوتم را پذیرفت. و کوشید توضیح بدهد:«می‌بینید،من بلیت دارم اما خیلی برایم‌ سخت بود سوار قطار درجه سه بشوم. مرد کوچک اندام و لاغری بود و وقتی قد راست کرد تا خودش‌ را بزرگ و بلند مرتبه نشان دهد،به طور رقتباری از شکل افتاد و بدقواره شد. » گفت که حق با من است و خود او هم در جشن و رژه بوده‌ است و تنها به خاطر دیدن آن جشن و رژه به مانیلا آمده بود. چشمانش سخت‌ تب‌آلوده می‌نمود و پره‌های بینی‌اش می‌لرزید و لبهایش به‌ ارتعاش درآمده بود اما این حالت را با جمع کردن لبهایش از میان‌ برد و رخصت داد تا همان کسی باشد که خودش حس می‌کرد. پس از انجام تشریفات از میزبان خود پرسیدم:«آیا چیزی‌ در این شهر دربارهء خوان ریزال می‌داند. » از این واقعیت طفره نمی‌رفت؛پسرک دلیل و کلامی برای گریه‌ خود نداشت اما مردم از واقعیت ماجرا مطلع بودند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.