Skip to main content
فهرست مقالات

داس چاقو

نویسنده:

کلید واژه های ماشینی : داس چاقو، گاو، ناپدری، مادر، سوهان، گوساله، زلیخا، کیمیا، مرد، آقا شیخ جان

خلاصه ماشینی:

"داس چاقو حسن فریدی‌ بیش از یک سال از فوت پدر نگذشته بود که در زندگی من‌ ناپدری پیدا شد. بالاخره وقتی که ته جیب همه بیرون آمد، بازی تمام شد و کیمیا،فاتح بی‌بدیل میدان،بلند شد و سینه‌اش‌ را جلو داد و مرا که با شورت سه ربع‌4گوشه‌ای نشسته بودم، صدا زد: -بیا اینجا ببینم بچه!چی می‌فروشی؟ بلند شدم. برق خوشحالی در چشمانش نمایان شد: -دستت درد نکنه روله!6 دست در جیب راست بردم که چاقو را نیز به مادرم بدهم‌ که دیدم چاقو نیست. چاقو از ناپدری‌ام بود؛داس چاقویی بود یادگاری از پدرش!آستر جیب راستم که از دو روز پیش سوراخ‌ شده بود و مادر فرصت نکرده بود آن را بدوزد،کار خودش را کرده بود. همین که نگاهی به‌ مادرم انداخت،انگار دم در کسی خبردارش کرده باشد،با وجود اینکه از صبح تا شب هیزم حمل کرده؛خسته،کوفته و گرسنه بود،غرید: -بگو ببینم،چی شده زن؟ -چیزی نیست. ناپدری در حالی که سگرمه‌هایش توی هم رفته بود، صدایش را بالا برد: -باز هم ای الف بچه غلطی کرده؟ من گوشهء حیاط،کنار دیوار تنور چمباتمه نشسته، دستهایم را روی سینه گره زده بودم که ناپدری داد زد: -اگر تو حرف نمی‌زنی،الان خودم ازش بیرون می‌کشم؛ و توپید: (به تصویر صفحه مراجعه شود) -محمد!بلند شو بیا اینجا. نگاهی به‌ آسمان کرد که ابری سیاه و تیره آن را پوشانده بود. مرد سر از زانو برداشت: -این گاو را چه شده؟ مرد به طرف طویله رفت. طویله را بوی پهن گاو پر کرده بود. همان شب،با خود عهد کرده بود اگر دختر بزاید،نذر آقا شیخ‌ جان کند تا بزرگ که شد برای خود عروسی کند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.