Skip to main content
فهرست مقالات

کودکان و بزرگسالان

نویسنده:

مترجم:

(2 صفحه - از 54 تا 55)

کلید واژه های ماشینی : داستان، جنگ، ماتیچه، قصه، نـ، کودکان و بزرگسالان، چاقو، لویزکا، غروب، صدای ظریف میلکا بلند

خلاصه ماشینی:

"» میلکا،لاغرترین و رنگ و رو پریده‌ترین بچه،آن جمع که خود را لای شال بلند مادرش پیچیده و شبیه ساک سفری شده بود،با صدایی لطیف و آرام از میان تاریکی پرسید،«جنگ چه شکلیه؟بگو ماتیچه،این قصه را بگو!» ماتیچه توضیح داد،«خب جنگ این‌جوریه:مردم به هم چاقو می‌زنند. » ناگهان صدای ظریف میلکا بلند شد:«دشمن چه شکلیه؟شاخ‌ داره؟» تونچک،جدی و تاحدودی خشمگین و با لحنی محکم،جواب‌ داد:« البته که داره،وگرنه چطوری می‌تونست دشمن باشه؟»و راستش خود ماتیچه هم جواب درست را نمی‌دانست. » تونچک پس از مکثی طولانی پرسید:«خب،آدم چطوری به‌ خاک می‌افته؟»و روی زمین دراز کشید و ادامه داد:«این‌جوری، به پشت؟» ماتیچه با خونسردی توضیح داد:«دشمن،آدم را می‌کشه!» «پدر قول داد برام یه تفنگ بیاره؟» لویزکا با خشونت گفت:«اگر به خاک افتاده‌باشه،چطوری‌ می‌تونه برات تفنگ بیاره؟» «پس دشمن پدر... » چشمان جوان و درشت آنها خاموش و اندوهگین به دل تاریکی، به چیزی ناشناخته،چیزی که احساس و فکر هیچ‌یک آن را نمی‌فهمید،خیره شده بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.