Skip to main content
فهرست مقالات

چتری برای کارگردان

نویسنده:

(4 صفحه - از 6 تا 9)

کلید واژه های ماشینی : جمشید، کارگردان، چتر، فیلم، انفجار، جمشید محمودی، شهر، درخت، دیده‌بانی، نگاه

خلاصه ماشینی:

"آموزش تمام شد و رفتیم بالای دیدگاه اصلی برای امتحان، و تو 78 متر پله زدی و نفس نفس زنان خودت را به من رساندی‌ و از دوربین دشت آن سوی رودخانه را نگاه کردی و گفتی‌ «عجب لانگ شاتی»و من از دور،تانک دشمن را نشانت دادم‌ که حداقل فاصلهء آن با ما 01 کیلومتر بود و خواستم براساس‌ آموزش‌ها،تخمین مسافت تو را آزمایش کنم و گفتم خوب آقا جمشید،فرمول میلییم که یادته،توی دوربین نگاه کن و بگو این تانک در چه فاصله‌ای از ماست؟و تو نگاه کردی و خندیدی‌ و به خیال من مشغول محاسبه شدی،ولی اصلا سرت به‌ حساب و کتاب نبود و پس از آن‌که مدتی گذشت و غرغر من‌ شروع شد،باز خندیدی و گفتی سه متر،که من هاج‌وواج‌ ماندم از آن همه زحمت دو ماه آموزش دادنت و گفتم‌ دمپایی‌هایت را در بیار،گفتی برای چه؟گفتم مگه نمی‌گی سه‌ متر،خب دیگه گلوله لازم نیست،دمپایی‌ات را پرت کن بهش‌ می‌رسه،مرد حسابی ما لا اقل تا زمین 78 متر فاصله داریم بعد فاصله‌مون با تانک دشمن سه متره؟و تو خندیدی و نگاهی‌ به داخل اتاقک دیدگاه کردی و گفتی،این‌جا نورپردازیش‌ مشکل داره هر کس هم بخواد از این‌جا بیرون را فیلمبرداری‌ کند باید«اسکوپ»کار کنه و من باز حیران ماندم که چی‌ جوابت بدم!و بعد به هر کلکی که بود،سر من و امیر شیره‌ مالیدی که در مقر دیدگاه باقی بمانی،ما که نمی‌دانستیم چه‌ نقشه‌هایی تو سرته!آن روز حادثه یادت هست با موتور که به‌ شهر رفتیم و صدای انفجار توپ دشمن آمد و ما گاز موتور سیکلت را گرفتیم و رفتیم به هوای صدا در نخلستان و خانه‌ گلی که دود ازش به آسمان بلند بود و در چوبی خانه تکه‌تکه‌ و شکسته به اطراف پخش شده بود و درون حیاط،جنازهء زن‌ عرب،با 5 دختر و پسر خردسالش،افتاده بودند و تو گریه کردی‌ و چقدر گریه کردی و بعد من بلند شدم قیف انفجار توپ را گرفتم،و گفتم:جمشید همان 251 لعنتیه و تو در بیرون خانه‌ ایستاده بودی و دختر بچه را دیدی که زبانش بند آمده و در میان نخلستان می‌دوید و وقتی گرفتیش،مات و مبهوت،در بغلت بی‌هوش شد و دیگر ندید که آمبولانس‌ها،چگونه مادر، خواهر و برادرهایش را بردند و شب که در مقر نقشه کشیدیم‌ و جای توپخانه دشمن را پیدا کردیم،تو گفتی:اگر این توپخانه‌ منهدم بشه ما می‌شیم بتمن و رابین شهر،که من از عصبانیت‌ فحشت دادم و گفتمت آدم مسخره‌ای که همه‌اش در رویایی‌ و وسط قتل عام مردم شهر،از کارتونهای دوره بچگی‌ایت‌ تعریف می‌کنی و تو برای اولین بار نخندیدی و یک گوشه کز کردی و صبح که با همان خمپاره‌انداز فکسنی و مهماتی که‌ از ارتش دزدیده بودیم،توپخانه را زدیم،بالا و پایین می‌پریدی‌ و می‌گفتی:عجب سناریویی،رابین هود نظامی،بعد از جنگ‌ حتما فیلمش می‌کنم و همهء دعواهای دیشب من یادت رفته‌ بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.