Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: ساعت مرگ

نویسنده:

(1 صفحه - از 15 تا 15)

کلید واژه های ماشینی : ساعت مرگ، ساعت‌ساز، ترس، خلوتی، میان یقهء بلند بارانی، مغازه، ساک دستی، ساک کوچک دستی، میز کار ساعت‌ساز، ساک دستی کوچک

خلاصه ماشینی:

"داستان ساعت مرگ محمد میر کیانی آخرین دکمهء بارانی بلندش را بست و لبهء کلاه را تان روی چشمهایش پایین‌ کشید و چهره‌اش را میان یقهء بلند بارانی پنهان کرد و از خانه بیرون آمد. ناگهان مردی در خانه‌ای را باز کرد و در خیابان سرک کشید و پسرکش را صدا زد؛ولی‌ با دیدن او نگاهی سئوال‌ برانگیز به خیابان و اطراف‌ انداخت و در خانه را بست. » سری چرخاند و خیلی آرام روی صندلی آهنی کهنه‌ای که رو به روی میز کار ساعت‌ساز بود،نشیت و گفت:«کاری داشتم اوستا. ساعت‌ساز پرسید:«چه عیبی داره این ساعت؟» -هیچ‌چی؟ -می‌خوای اونو بفروشی؟ -می‌خواستم ساعت رو تنظیم کنی... کلاه را از ابروهایش بالا زد و عینک دودی را از چشم برداشت و دکمه‌های بارانی‌اش را باز کرد و گفت:«مثل اینکه اصلا خوب نبود اوستا نه،انگار نه انگار که من مثل یک‌ آدم ترسناک شدم. قوری‌ای را که روی چراغ‌ علاءالدین بود را برداشت و گفت:«من اصلا نترسیدم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.