Skip to main content
فهرست مقالات

داستان ایرانی - نفس

نویسنده:

(3 صفحه - از 32 تا 34)

کلید واژه های ماشینی : قوماندان، مین، نفس، انجیر مهدی، پیر، ماشین، واکس، پوتین قوماندان، خاک، سیاه

خلاصه ماشینی:

"همین قوماندان که دستش را بر سله‌ سیاهش گذاشته و با تنها چشم سگی‌اش سرها را نگاه می‌کند روز اول،در شلوغی سیاه سرها3و دخترها فریاد زده بود که:تمام شاخه‌های این درخت‌ پیر از سرهای هزاره‌ها پر می‌کنیم. هیمن قوماندان که حالا به صورت انجیر مهدی و حاج اغیار و ملا بابک زل‌زل‌ نگاه می‌کند روز اول چند سیاه‌سر را به بهانه خلخالهای پایشان که موقع راه‌ رفتن صدا می‌داد،با خودش برد. قوماندان فکر می‌کند من زبان‌ ندارم به همین خاطر پایش را روبه‌رویم روی جعبه می‌گذارد،دستش را به‌ سله‌اش می‌گیرد و با اشاره می‌خواهد به من بفهماند که چرا اینقدر میدانگاهی‌ دور پیر چنار خالی است و غیر از من کسی برای تماشا سرهایی که مثل‌ میوه‌های رسید به شاخه‌ها آویزان می‌شوند نیامده است. می‌توانم همین الان که قوماندان حواسش به من نیست و آن‌ چهار نفر هم مشغول آویزان کردن سرها به پیر چنار هستند،در یک لحظه‌ پایش را دو دستی بپیچانم و زمینش بیندازم،اسلحه‌اش را بردارم و خودم را به دو،پشت پلوان‌ها پنهان کنم یا این که درفش را طوری که نفهمد از بین‌ تکه‌های چرم و پلاستیک و قوطی‌ها خالی واکس بردارم و آن را در پایش فرو کنم. قوماندان دنباله جمپل را که دورش پیچیده روی‌ شانه‌اش می‌اندازد و رو به دو نفری که میان شاخه‌های لخت و عور پیر چنار این طرف و آن طرف می‌روند فریاد می‌زند:خوب ببندیشان تا نتوانند هیچ‌ کدامشان را قطع کنند. قوماندان به سرها که چندتایشان دور موهای بلند گره خورده بر شاخه می‌چرخند، نگاه می‌کند و می‌گوید: -فردا می‌رویم طرف مزار شریف من شاه والای‌14همه‌تان می‌شوم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.