Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: ایستگاه

نویسنده:

(2 صفحه - از 41 تا 42)

کلید واژه های ماشینی : گل‌مراد، خیابان، چای، گل مراد، زندان، گلدان شمعدانی، درختهای سیبی، قاب عکس، نگاه، درختهای کاج

خلاصه ماشینی: "اما هنوز آن‌ را پشت وانت‌بار شهربانی و در کنار سایر گلدانها نگذاشته است که گل‌مراد از روی جوی خیابان‌ می‌پرد و جلویش را می‌گیرد. » من بی‌اختیار درختهای سیبی را به یاد می‌آورم که‌ با وزش ملایم باد،به اطراف خم و راست می‌شوند و سیبهای سرخ باران خورده‌شان می‌درخشند و آن سوی درختها،کنار نهر آبی که به زمزمه‌ای‌ می‌گذرد،کلبه‌ای را می‌بینیم که پیچکها از دو طرفش بالا رفته‌اند و روی شیروانی‌اش شده‌اند یک کلاه مخمل سبز. هان؟ گل‌مراد شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید: «حالا دیگر فرقی نمی‌کند عمو... گل مراد نفسی می‌گیرد و ادامه می‌دهد:«همه؛به‌ خیالشان می‌توانند مرا در اینجا پایبند کنند!» سپس بلافاصله اضافه می‌کند:«جناب رئیس مرد خوبی است ها!خدا بچه‌هایش را برایش نگه دارد. اما نمی‌دانم چرا حرف مرا باور نمی‌کند؟ لیوان چای را روی پیشخوان می‌گذارد و به زن‌ آنطرف خیابان نگاه می‌کند و آه می‌کشد. » آرام خنده‌اش را ادامه می‌دهد و سری می‌جنباند و به دیوار سیمانی پشت سرمان و شاید و سیمهای‌ خاردار سر دیوار اشاره می‌کند و می‌گوید:این طرف‌ که زندان... گل مراد پاره آجر جلوی یکی از چرخهای گاریش را با لگدی به کنار می‌اندازد و چرخ‌دستی‌اش را به سمت در خاکستری‌ زندان بشود،اما قبل از اینکه به دنبال مینی‌بوس‌ وارد زندان بشود،دستش را برای من تکان می‌دهد. پیرمرد تا آن وقت حتما بقچه‌اش را باز کرده و قاب‌ عکسش را روی پیشخوان گذاشته است. او ارگ به‌ من لبخند زده باشد،برایم دست تکان می‌دهد، و اگر نه؛یا برای خودش چای می‌ریزد و یا دوباره به‌ دیوار بلند سیمانی زل زده است."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.