Skip to main content
فهرست مقالات

شعر معاصر ایران

(34 صفحه - از 68 تا 101)

خلاصه ماشینی:

"اینجا همین‌جا بود که آن ابر عجیب از چراغ بیرون خزید و ناگهان اتاقم خلیجی شد در روزهای گمشده و در گلهای شمعدانی به تعداد شعرهای ناسروده‌ام شمعهایی روشن شد بی‌هیچ بدرودی،دور شد بر اسب افسوس،تا هشیار شوم از تیررس گذشته بود، تفنگ را به آسمان گرفتم شلیک کردم لحظه‌ها چون پیچک هنگام طواف به او می‌چسبیدند و پا می‌کوبیدم من در هشتی پشت دری بزرگ که برای همیشه بسته مانده بود باید می‌آموخت هنگام دوختن دستکشها هم می‌توان خوشبخت بود اما احمق بود این را نفهمیده بود، نمی‌دانست چگونه سرنوشت یک انسان شاید تنها واژه‌ای باشد گلی که هدیه گرفتم خشکیده بود و در کیفی چرمی له شده بود (به تصویر صفحه مراجعه شود) چنین گلی آیا چقدر نیرود داشت؟ به دنبال زندگی بودم و آن را یافتم اما او نبود آنچه به دنبالش بودم و مانده‌ام اینک سالها به جستجوی چه چیز آواره بوده‌ام قرار شد عصبانی نشویم اندوهگین نیز قرار شد پشت به هم بایستیم و دور شویم او به سوی خورشید من به سمت دریا اما آیا این دو جایی در آغوش هم فرو نمی‌شوند؟ ضیاء الدین ترابی از نامهای حک شده بر سنگ نامهای باستانی ما را که می‌نوشت بر پاپیروس بر صخره‌های کوه یا پوست شیر و آهو دیوارها که فرو ریخت بر سر ما ریخت انگار در کنار جاده قدم می‌زدیم و جاده از زیر پای پلی می‌گذشت که پایه‌های صخره‌ای‌اش تکیه داده بود به دیوار دیوارها که فرو ریخت درست بر سر ما ریخت تو خوابهای کودکی‌ات رابرداشتی من قصه‌های پیری را گویی کسی از آن سوی دیوار با دوربین دایم ما را به گاه که می‌خندیدیم و یا فریاد می‌زدیم در زیر تازیانه تماشا می‌کرد مردی نه سایهء مردی که سالهاست آن سوی جاده‌های حادثه آن سوی پل و در پس دیوار با یک قلم مدام بر روی برگ رنگ و روی رفتهء پاپیروس نام مرا تو را کنار هم نوشته و می‌خواهد لبخندهای جاری ما را در پاکی بپیچد و بفرستد آن سوی مرزهای تماشایی آنجا که باغهای وسیعی دارد و دروازه‌های عتیقه‌اش انگار از سنگ مرمری‌ست که روزی ما با چنگ و ناخن و دندان از زیر خاک درآوریم و خونمان بر روی سنگ ریخت نقش حروف شد حرفی به شکل قلب حرفی به شکل خنجر حرفی به شکل مرگ حرفی به شکل هرچه که نازیباست زیبایی تو بود که در شعرها شکفت زیبایی صداقت دستان سادهء تو که در باد می‌گذشت وقتی که حادثه آغاز شد و مرزهای باور ما در هم ریخت ما را کنار هم در خاک کاشتند چشمان من کتیبهء سنگی شد چشمان تو دو دانهء الماس دستت فراتر از همهء دستها که رفت در سایه سار سبز بلندش مردی نه سایهء مردی نشست گیتاری از ستاره فرود آورد چنگی زد و تمام دلم لرزید لرزید خاک و ترک خورد دیوارهای سرد بلندی که زیر پایه‌های صبورش از سنگهای گور و خاطره خالی بود با یک تکان دست تو از هم پاشید من زیر پایه ایستاده بودم آنجا کنار پل و جاده‌ای که سرانجام..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.