Skip to main content
فهرست مقالات

شعر

شاعر:

(8 صفحه - از 74 تا 81)

کلید واژه های ماشینی : شعر، بلند الحیدری، شاعر، عشق، شهر، بلقیس، سیبی، سفر، عرب، شعر بلند الحیدری

خلاصه ماشینی: "*مشفق کاشانی آیینهء فردایی ریخت عطر نفس از صبح اهورایی من‌ گل مهتاب به باغ شب رؤیای من‌ آن پری‌زاده که در شیشه دل خانه گرفت‌ الفتی داشته با مردم دریایی من‌ گر دلم رفت به تاب نگهش نیست شگفت‌ شیر را می‌شکند آهوی صحرایی من‌ ساختم همچو قلم پای ز سر در ره دوست‌ عشق شد همسفر بادیه پیمایی من‌ عشق با جلوهء حسن تو مرا برد ز راه‌ عقل حیران شده بر حال تماشایی من‌ تا کنم دیده به دیدار تو روشن،خورشید سر زد از مشرق آدینهء تنهایی من‌ گر عروس غزل از پرده برافروخت جمال‌ روی خود دیدار در آیینه فردایی من‌ گشته‌ام فتنهء استاد سخن«جذبه»که گفت‌ «عشق من بارد از این خاطر رویایی من» (به تصویر صفحه مراجعه شود) *محمود شاهرخی«جذبه» روح معمایی عشق می‌بارد از این خاطر رویایی من‌ حسن می‌روید از این باغ اهورایی من‌ از درختم گل آتش به انا الحق روید او کند جلوه چو در سینهء سینایی من‌ چون در آیینه‌ام از مهر برافروزد رخ‌ می‌دمد صبح ز بام شب یلدایی من‌ بر سر بحر خروشنده و طوفانی عشق‌ هست لرزنده حبابی دل دریایی من‌ در بیابان فنا پای خیال آبله زد ماند از پویه در این بادیه پویایی من‌ نالهء درد ز نار نفسم می‌ریزد زآنکه با ساز جنو است هماوایی من‌ هر سیه نامه که بر داغ شقایق خنده‌ می‌زند سنگ به جام دل مینایی من‌ «مرغ باغ ملکوتم نی‌ام از عالم خاک» نشد آگاه کس از روح معمایی من‌ جذبه!گرم است چو مجمر دلم از آتش عشق‌ می‌زند جوش،جنون در سر سودایی من *دو غزل از افشین علاء شوق سفر از مادرم آموخته‌ام سادگی‌ام را در اوج سرافرازی‌ام افتادگی‌ام را صد عق مرکب،دل پیچیده بباید تا درک کند کیفیت سادگی‌ام را سوگند به عالم،که به عالم نفروشم‌ ارث پدرم،جرأتم،آزادگی‌ام را ساقی!اگرم تا پر عنقا برسانی‌ از کف ندهم دولت افتادگی‌ام را عمری است که شرمنده شد از زندگی‌ام مرگ‌ چون دید به شوق سفر آمادگی‌ام را دل نیست،زبان نیست،قلم نیست،توان نیست‌ تا شرح دهم این همه دلدادگی‌ام را مرهمی یا دشنه‌ای؟ ناسپاسی شعله‌ای شد،مهربانی خرمنی‌ آتشی افتاد کز هر سو برآمد شیونی‌ غیرت از کف رفت یاران!دوستی افسانه شد زین بد اقبالی،سزد جانی نماند در تنی‌ ای بسا یوسف زخاطر برده حق دوستی‌ ای بسا یعقوب تنها مانده با پیراهنی‌ کو رسویی هست،اما برق تیغی در شبی‌ سایه‌ای پیداست،اما سایهء اهریمنی‌ هان!چه داری تحفه در کف،مرهی یا دشنه‌ای؟ ای که می‌آیی به سویم،دوستی یا دشمنی؟ *دو غزل از مهدی چناری سفر نکند،نسیم!برگردی و مشک بو نباش‌ نکند،ستاره!برگردی و خنده رو نباشی‌ نکند-زبان من لال-کبوتر قشنگم بروی،به فکر برگشت به سوی«او»نباشی‌ سفرت به خیر!اما تو که قول داده بودی‌ که از این به بعد دور آتش جستجو نباشی * تو و فکر حرف مردم؟تو و ترس از تبسم؟ تو که عهد بسته‌ای بندهء آبرو نباشی!"

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.