Skip to main content
فهرست مقالات

خاطرات سردار ظفر/ حاج خسروخان بختیاری استاندار پیشین

(5 صفحه - از 558 تا 562)

کلید واژه های ماشینی : بختیاری، سردار، امیر مفخم، سردار اسعد، شاه، تلگراف، اصفهان، اردوی دولتی با سوار بختیاری، اصفهان آزادیخواهان طهران با بختیاریها، تبریز

خلاصه ماشینی:

"من با سردار جنگ یگانه و مهربان بودم و دل و زبانم با او یکی بود در این‌ اثنا امیر مجاهد را که سردار اسعد چاپاری از فرنگستان فرستاده بود طهران آمد خدمت‌ شاه رسیده امیر بهادر جنگ را دیده خوانین بختیاری را پند و اندرز داده با تدابیر و حیل‌ خود را از طهران بیرون افکنده در قم بما ملحق شد ولی افسوس که سخنان او را در نهاد امیر مفخم اثری نکرده سودمند نیفتاد ولی من پیش از آنکه او بیاید دانستم خانهء خود را با دست خود ویران کردن از دیوانگی است آنهم برای این شاه که آئین بنده‌نوازی‌ نمیداند و این امیر مفخم که راستی و درستی را در حقیقت مجاز بلکه بازی میداند پس‌ از اندیشه بسیار دیدم دست از برادرها برداشتن و خانهء مرحوم ایلخانی را ویران کردن‌ دور از دانش و بینش است اگرچه میدانستم نقض عهد و شکستن پیمان از حیثیات من‌ میکاهد ولی با این همه به خانه‌خرابی و دست برداشتن از برادران تن در نداده شکستن‌ پیمان را بر چشم بستن از برادران برتری داده و گفتم: گر خار در این ره است و گر گل‌ دست من و دامن تو گل سردار معتضد که رئیس اردوی نظام ما بود و نایب الحکومه هم بود در نهانی‌ ما را پند میداد که مبادا فریب دولت را خورده باهم دشمنی کنید و در امیر مفخم اثر می‌کرد من در پایان اندیشه‌های دور و دراز بر آن شدم که از شاه و امیر مفخم چشم در پوشم‌ و جانب آزادیخواهان و برادران خود را نگاهدارم برای اینکه برادرم سردار اسعد که‌ از یک پدر و مادر بودیم طرف‌دار آزادیخواهان بود و من از تمام هستی دل می‌توانستم‌ بر کنم ولی از او نمیتوانستم چشم بپوشم و مخالفت با او را بر خود حرام می‌دانستم امیر مجاهد را اصفهان نزد صمصام السلطنه فرستاده او را دلداری داده او را اطمینان داده آسوده خاطر کردم من دیگر نتوانستم با مشروطیت و آزادیخواهان مخالفت کنم مصمم شدم با بختیاری‌های طرفدار آزادی همراه باشم بختیاری‌ها هم دستهء سه چهار ماه و دستهء هفت‌ هشت ماه بود در طهران بودند و از این رهگذر خسته و آزرده خاطر شده مایل برفتن به- ولایت شده بودند محرک آنها شدم که شبانه گریخته بسوی ولایت رهسپار شوند و تا بتوانند سواران و بستگان امیر مفخم را هم با خود ببرند تلگرافی هم با سیم انگلیس‌ توسط ملیون اسلامبول بپسرهای خودم سالار مسعود و سالارالملک که در اردوی تبریز بودند کردم که فرار کرده بروند بختیاری آن تلگراف مستقیما به آنها نرسید آزادی‌ خواهان نمیدانستند بدست کی بدهند تلگراف بدست سردار جنگ افتاد ولی پسرهای‌ من زودتر آگاهی یافته با سوار و بستگان گریخته رهسپار بختیاری شدند(چون اگر مستقیما میخواستم بتبریز تلگراف کنم تلگراف نمی‌کردند این بود که با سیم انگلیس‌ باسلامبول تلگراف کردم که از اسلامبول تلگراف مرا بتبریز مخابره کنند)."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.