Skip to main content
فهرست مقالات

هجرت

نویسنده:

(4 صفحه - از 8 تا 11)

کلید واژه های ماشینی : معلم، کدخدا، مرد، پدر ریحانه، مرد جوان، مادر، خوب، سکوت، آقا معلم، زمین

خلاصه ماشینی:

"دلش‌ می‌خواست به اهالی بگوید که این کار اسرا است و دیگر از آنها چیزی نپذیرد؛ولی روی آن را نداشت که این همه محبت را رد کند. و مرد که تازه متوجه جریان شده بود،تته پته کنان چیزهایی‌ سرهم کرد و دست آخر به فکرش رسید که بگوید:«نه مادر... عاقبت‌ مجبور شد جریان را به کدخدا بگوید تا او از اهالی بخواهد که‌ دیگر برایش چیزی نفرستند؛چون به آن همه غذا احتیاج نداشت. و پدر ریحانه قاه قاه خندید و بعد با قیافه‌ای جدی‌ گفت:«آقا جان!شما فکر می‌کنید که زندگی می‌کنند.... حالا متاسف نیستی؟» مرد در حالی به دور دست خیره شده بود و انگار که با خود حرف می‌زد،زمزمه کرد:«آره متاسفم. ؟ -مرد خواست مانع سخن گفتن کدخدا بشود،ولی دیر شده بود و کدخدا با شادمانی گفت:«قراره آقا معلم ازدواج کنند؛ان شاء الله. با نگاه پرسان به یک‌یک آنها نگاه کرد و عاقبت بیتاب‌ پرسید:«چی شد کدخدا؟چرا همه یکدفعه پکر شدند؟» کدخدا همانگونه که تسبیح می‌انداخت،به زمین چشم دوخت و گفت:«چیزی نیست پسرم. کدخدا به دیگران نگاه کرد و چون مخالفتی از کسی ندید گفت: «آقا معلم،همه میدونن وقتی شما ازدواج کنید،مجبورید برید شهر... زنی که از همه جوانتر بود،پرسید:«آقا معلم‌ خانم شما خیاطی هم بلده؟» مرد جوان با شرم پرسید:«چطور مگه؟» -آخه اگه بلد باشه،خیلی خوب میشه. وقتی سکوت آنها را دید با شرم گفت:«هرچه‌ شما بفرمایید قبوله،حاج آقا!» پدر ریحانه درحالی‌که بادی به غبغب انداخته بود و به پشتی‌ مبل لم می‌داد گفت:«شرطش اینه که استعفاء بدین و بیاین توی‌ کارگاه پیش خودم کار کنید."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.