Skip to main content
فهرست مقالات

طلوع در مغرب

نویسنده:

(4 صفحه - از 14 تا 17)

خلاصه ماشینی:

"شب که مقداد و علی به اطاقشان‌ رفتند،جمشید خان روبه زینت خانم‌ کرد و گفت«من معاملهء اون خونه رو توی انگلیس تموم کردم،باید هرطور شده بچه‌ها رو راضی کنیم که با ما بیان،وگرنه توی این مملکت اونها رو از دست میدیم»زینت خانم با اندوه‌ گفت«ما بچه‌هامونو خیلی وقته که‌ از دست دادیم،اگر هم می‌بینی که تا حالا پیش ما موندن بخاطر حرمت مادر و فرزندیه،بچه‌های ما بچه‌های خوبی‌ هستند،مسلمونند،ایمان دارند،ما هرگز قدر اونها رو ندونستیم،تو هرگز نخواستی که اونها آدمای خوبی باشن، همیشه تشویقشون کردی که از راه‌ نادرست پول در بیارن،ولی اونها زیر بار نرفتند،تو داری خودت رو می‌سوزونی،میخوای منهم با تو بسوزم، اما بچه‌هام راه رو به من نشون دادن، من با تو به خارج نمیام،من پیش‌ بچه‌هام می‌مونم،تو برو،برات آرزوی‌ خوشبختی می‌کنم،»جمشید خان که‌ لحنی مهربانتر به خود گرفته بود گفت‌ «زن،حرف بچه‌ها رو گوش نکن،اونا عقلشون نمی‌رسه،مگه من کار خطایی‌ کردم؟دیدی از جنوب شهر ترو به چه‌ خونهء ترو تمیزی آوردم،آخه اینجا بهتره‌ یا شهباز جنوبی با اون کوچه‌های‌ تنگ و پر از لجن؟»زینت خانم‌ گریه‌کنان گفت«من مال همون‌ طرفها هستم،پائین شهر با همون‌ کوچه‌های تنگ و باریکش،سقاخونه، مسجد،حسینیه،جلسه‌های هفتگی، روضه‌خونی،عروسی،محرم،عاشورا، همه چیز اون خونهء پائین رو دوست‌ داشتم حالا چی؟دو ساله که توی این‌ محل یک بار صدای حسین حسین رو نشنیدیم اصلا توی این دو ساله‌ نمی‌دونیم همسایه‌هامون چه کسانی‌ هستن،بیست و دو روزه که پسرم‌ شهید شده یکی از این همسایه‌ها پا توی این خونه نذاشتن،هرکس هم که‌ اومده از همین به قول تو گدا گشنه‌های‌ جنوب شهر بوده،آره جمشید،ما توی‌ گدا گشنه‌ها خوشبخت‌تریم،چون دل‌ مردم پائین شهر مثل جیبشون پاک‌ پاکه،در ثانی من توی بهشت زهرا یک‌ عزیزم دارم که دیگه نمی‌تونم جائی‌ برم هر شب جمعه میثم منتظر منه، *** جمشید خان از تشنگی له‌له میزد، مانند سگی که از شدت گرما زبانش‌ بیرون آمده باشد به اینسو و آنسو می‌دوید،پاهایش در میان شن‌های‌ داغ صحرا فرو می‌رفت،هرچه تلاش‌ می‌کرد نمی‌توانست بدود،تا چشم‌ کار میکرد صحرا بود و گرما،نای‌ بقیه در صفحه 39 (به تصویر صفحه مراجعه شود) طلوع در مغرب کشیدن نداشت،بالای یک،تپهء ؟؟؟،سوار سبز پوشی را دید،به‌ ؟؟؟رفت،با آنکه نور خورشید از سوار می‌تابید اما جمشید خان‌ ؟؟؟سوار را شناخت،«تشته‌ ؟؟؟؟»اون باورش نمی‌شد با خود ؟؟؟«چقدر صداش شبیه میثمه» ؟؟؟ره سوار گفت«تشنه هستی؟» ؟؟؟خشک شده بود دیگر ؟؟؟توانست حرف بزند با زحمت‌ ؟؟؟«بله،بله،هم تشنه‌ام،هم خسته‌ کمکم کن،کمکم کن،»سوار ؟؟؟کرد و به آن سوی تپه سرازیر و گفت«به دنبال من بیا» جمشید خان هم با زحمت تپه را بالا و از آنطرف سرازیر شد،دشتی‌ ؟؟؟با چشمه‌هائی جوشان،و کوهی‌ ؟؟؟که بر روی آن هزاران درخت‌ آسمان کشیده بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.