Skip to main content
فهرست مقالات

داستان (طلوع در مغرب)

نویسنده:

(4 صفحه - از 10 تا 13)

خلاصه ماشینی:

"به اینا چه مربوطه‌ که این کارها رو می‌کنن؟»زینت خانم با تعجب پرسید«به اینا چه مربوطه؟خب‌ مقداد عضو انجمن اسلامی محله،عضو بسیجه،علی هم عضو بسیج شده،پس اگر اینا این کارو نکنن کی بکنه؟»جمشید خان‌ گفت«چی علی هم عضو بسیجه؟کی‌ ؟؟؟اجازه داده؟»زینت خانم گفت«من‌ اجازه دادم،راستش اول نمی‌خواستم اجازه‌ بدم ولی بسکه اصرا کرد امون منو برید، بالأخره فرم اجازه‌نامش رو امضا کردم» جمشید خان فریاد کشید«تو بیخود امضا کردی،مگه چیکاره بودی که امضا کنی؟ ؟؟؟میخوای فردا اینارم مثل مشهدی‌ سبحان وسط خیابون آبکششون کن به اینا چه مربوطه که توی این‌جور کارها دخالت‌ ؟؟؟؟به تو چه مربوط بود که امضاء کردی؟»زینت خانم که دیگر صبرش تمام‌ شده بود گفت:«بس کن مرد،خجالت هم‌ خوب چیزیه،حالا دیگه بعد از 25 سال‌ زندگی و تحمل اونهمه بدبختی توی خونهء تو، من هیچ کاره‌ام؟»از جا بلند شد و به طرف‌ چادرش رفت آنرا از روی چوب‌لباسی‌ برداشت و به سر کرد و ادامه داد«پس حالا که توی این خونهء من هیچ کاره‌ام،بهتره که‌ از اینجا برم،دیگه تحمل کارهای تو رو ندارم،و از شنیدن حرفهای بیهودهء تو خسته‌ شدم»جمشید خان که تهدید زینت خانم را جدی نگرفته بود،و تابحال هم سابقه‌ نداشت که او از خانه قهر کرده باشد،دست‌ پیش گرفت و با صدای بلند گفت«کوفت‌ بخورم بهتر از این شامه،حالا کار ما به جائی‌ رسیده که زنمون از خونه قهر می‌کنه،همین رو کم داشتیم،برو،منم دیگه از دست همه‌ شما خست شدم،»در همین مواقع علی و مقداد هم در اطاق را باز کرده و داشتند به‌ جروبحث آنها گوش میدادند،مقداد جلوی‌ مادر را گرفت و گفت«مادر کجا داری‌ میری؟»مادر جواب داد«میخوام از این‌ خراب‌شده برم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.