Skip to main content
فهرست مقالات

هذیان زندگی (داستان)

نویسنده:

(9 صفحه - از 47 تا 55)

کلید واژه های ماشینی : عصمت، خواب، نزهت، درد، نگاه، آب، خاله‌ام، باور، شب بالای سر خاله‌ام، اطاق صغرا خانم

خلاصه ماشینی:

"میگفتند از غصهء پسرش دق کرده اما دکتر همان روز پرسید«درس خوانده‌ای؟»آنوقت گفت‌ «تو رگش یک لخته خون دلمه شده بود. بعدها وقتی خدیجه‌ دختر استاد محمد نجار را عروسی کردند و من لباس عروسی عصمت را به تن او دیدم‌ دستگیر شدم آنهمه خوراکی از کجا بدست آمده بود. آنوقت درحالیکه جاو چشمانم‌ خون گرفته بود فریاد کردم میروم گدائی،از نون و تره خسته شدم. بمن گفت«تو باور میکنی عبدی دزدی کرده باشد؟براش پاپوش‌ دوخته‌اندآنهای دیگر دزدی کردند و گذاشتن بر گردن عبدی»عبدی نان‌آور ما بود. اما عصمت؟ *** نمیدانم چرا دست از سرم برنمیدارد این چه فکری است؟عصمت غیبش‌ زده. آخ چه زن‌ دوست‌داشتنی!چطور است که من هرکه را دوست دارم از دست میدهم؟این‌ زهرا خانم هم نمیدانم امروز چرا نیامد. »گفتم:«چه سری؟» گفت:«عصمت!» آه چقدر جان‌سخت شده‌ام وقتی رفتم عقب دکتر صغرا خانم که چون مادرم‌ دوستش داشتم مرد. آخ حالا احساس میکنم دارم تمام میشوم حتی قبل از اینکه دکتر بیاید و باو بگویم با چه دیوانگی او را دوست میدارم. صغرا خانم جون این چه سکوت وحشتناکی بود که بین من و تو موج میزد؟آه دلم داره گر میگیره. فقط از عصمت و دکتر و صغرا خانم دم میزد. نامزد عصمت هم‌ دکتر بود. نامزد عصمت هم‌ دکتر بود. چشمانش سرخ شده بود و از گوشه آن قطره اشکی درشت و شفاف نثار پای نزهت کرد. دکتر دوباره نالان زمزمه کرد«آخر کجا میروید؟» این‌بار التماس میکرد و من که تازه داشت بغضم میترکید فریاد کردم:نمیدانم، نمیدانم،شاید میخواهم بروم عصمت را پیدا کنم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.