Skip to main content
فهرست مقالات

جذام گرفته (داستان)

نویسنده:

(8 صفحه - از 48 تا 55)

خلاصه ماشینی:

"پاهایم‌ بکلی خیس بود و خودم مثل موش آب کشیده شده بودم. ناگهان بیخ گوشم شنیدم کسی زمزمه میکرد: «من کی گفتم ترو دوست دارم؟-اما نه... لباسش را شنبه یک شنبه روی‌هم بند کرده بود و یک کفش قدیمی‌ پاشنه پاریسی زوار دررفته با یک جوراب ابریشمی پاره که جوراب ساقه‌ کوتاهی روی آنرا میپوشاند،هیکل این خردجال را تکمیل میکرد. اما جلوی‌ خود را گرفت و با صورت حق بجانبی گفت: «کجا میخواستی برم؟هیچ جا» بعد پندآمیز اضافه کرد: «آدمهای عاقل،وقتی بیرون مثل بچه‌ایکه تو خشتکش میشاشه‌ بارون مییاد،مییان تو مترو مینشینن. با دهانش قطرات باران را فوت‌ میکرد و همینکه هر قطره از سر مویش کنده میشد،با خوشحالی جیغ میکشید باز بزنها نگاه کرد و بمن رو نمود و زیر لبی مادرانه وزوز کرد: «بدوئین کوچولوها. اما لحظه‌ای دیگر مانند کودک گناهگاری که پشیمان شده باشد،با معصومیت بمن نگریست: «تو این مجلس‌ها» دیدگانش دور،بنقطهء نامعلومی خیره گشت. مثل‌ اینکه خطابه‌ای را حفظ کرده باشد بشدت و پشت سرهم گفت: «مگه زندگی امروز ما یک مجلس عیش شیطانی نیست که آدمها رو برای خوشگذرانی شیطان بزنجیر می‌کشند و بدهان شیر میسپرند؟مگه همهء ما برای شیطان خدمت نمیکنیم؟تمام آثار تمدن ما در خدمت شیطان‌ گذشته است... بمن چیز یاد نده!» مردی از در وارد شد و بمحض باز شدن در،باد شدیدی زوزه‌کشان‌ بداخل کافه هجوم آورد و متعاقب آن،در بشدت بهم خورد و شیشهء جلو در شکست و جرنگ بزمین خورد و خرد شد. بسرعت باطراف‌ نگریست و چند بار تکرار کرد: «من کی گفتم ترو دوست داشتم؟اما نه."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.