Skip to main content
فهرست مقالات

حضرت قابیل!

نویسنده:

(7 صفحه - از 51 تا 57)

خلاصه ماشینی:

"زهره با ناراحتی پرسید: چطور اتفاق افتاد؟چه شد؟ دکتر سری تکان داد و گفت: مهندس عاشق همسر زیبا و جوانش منیژه بود و وقتی که دختر کوچولوئی به آنها اضافه شد مهندس واقعا احساس خوشبختی‌ میکرد. ساعد از در بیرون رفت به خیابان دست چپ‌ پیچید و منیژه را دید که‌ شتابان با مرد چهارشانه‌ای‌ دور می‌شود ساعد دیگر هیچ‌ چیز نمی‌فهمید،خون جلوی‌ چشمهایش را گرفته بود. زهره مات و مبهوت چشم‌ به دهان دکتر دوخته بود ولی‌ دکتر ساکت شده زهره با عجله‌ گفت:بگوئید بقیه‌اش را بگوئید:دکتر فکری کرد و گفت: راستی چرا ما آدمها گاهی مثل یک عروسک خیمه‌ شب بازی اسیر نخ باریک بی‌ اطمینانی می‌شویم؟چرا ساعد با تمام فهم و کمالش درنیافت‌ که توطئه‌ای در کار است؟ او دیگر هیچ چیز را نمی‌دید جز منیژه و آن مرد چهارشانه حضرت‌ قابیل! زهره مدتی با منیژه‌ حرف زد تا و را قانع کرد که‌ کمک هم میتوانند ساعد را سر عقل بیآورند قرار شد عصر روز بعد منیژه و سهره به تیمارستان‌ روند... اگر ساعد دوباره به منیژه حمله‌ور شود؟اگر سهره را نشناسد؟ اگر شوکه نشود؟ ولی این کاری بود که‌ کرده بود و دیگر نمیتوانست باز گردد... ساعد دوباره چشمهایش‌ را روی هم گذاشت و منیژه با امیدی شگرف چشم به او و سهره‌ دوخت و به خوشبختی که بار دیگر در دستهای دخترکی با لباس‌ سپید تقدیمش شده بود و زهره‌ لبخندزنان میگریست و از دفتر بیمارستان به حیاط نگاه میکرد و احساس میکرد که بعد از این‌ دلش برای حضرت قابیل تنک‌ خواهد شد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.