Skip to main content
فهرست مقالات

آخرین غروبی که ترا دیدم (داستان)

نویسنده:

(5 صفحه - از 54 تا 58)

کلید واژه های ماشینی : مادر، بهار، سپیده، عشق، درخت، نگاه، عاشق، قشنگ، صدای سپیده، ماجرا

خلاصه ماشینی:

"در یکی از شهرستانهای دورافتاده و کوچک‌ زندگی می‌کردیم،پدرم چند قطعه زمین و باغ‌ داشت و از درآمد محصول باغ زندگی ما می‌گذشت، روی‌هم‌رفته خانوادهء مرفهی بودیم،من جزو معدود دخترهای همشهریم بودم که چادر به سر نمی‌کردم بیشتر اوقات بلوز و شلوار می‌پوشیدم، عاشق دشت و صحرا بودم،هنوز هم که هنوز است هنگام بهار سبکبال می‌شوم،دلم می‌خواهد مثل همانوقت‌ها سر به کوه و بیابان بزنم،کنار گله‌ گوسفندها بنشینم و به ساز چوپان گوش کنم،ولی‌ افسوس که دیگر هرگز صفای روزگار گذشته باز نمی‌گردد بهرحال از این بگذریم،آن روز من از مدرسه برمی‌گشتم،همانطور که گفتم او زیر یک‌ درخت تبریزی ایستاده بود درخت درست کنار در بزرگ خانه ما بود،میخواستم به داخل خانه بروم که‌ صدایش توی گوشم پیچید چرا امروز موهایتان را جمع کرده‌اید؟ در یک لحظه از جسارت او خوشم آمد،اما بلافاصله با درنظر گرفتن موقعیتم خیلی صریح گفتم: به شما مربوط نیست آقا."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.