Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: تابستان 13 سالگی

نویسنده:

(1 صفحه - از 55 تا 55)

کلید واژه های ماشینی : رعنا، مادربزرگ، شیردل، دوچرخه، مادر، تابستان، دختر، پدربزرگ، فریاد، راز

خلاصه ماشینی: "گذشته از آن‌ مادربزرگ اصولا نسبت به پسرها عقیده عجیبی‌ داشت و اصلا دلش نمی‌خواست من با پسرها بازی کنم و آنقدر در این کار سختگیری نشان‌ می‌داد که من همه‌اش فکر می‌کردم پس‌ مادر بیچاره‌ام چه جوری با پدرم آشنا شده و با او عروسی کرده است؟!... -تمام آن روز بعد ازظهر در حالی که در کنار مادربزرگ و رعنا راه می‌رفتم و باهم‌ گردش می‌کردیم،فقط به این مسئله فکر می‌کردم اگر عنا می‌توانست راز مرا پیش‌ خودش نگاه دارد من به آسانی می‌توانستم‌ مثل تمام تابستان‌های گذشته با شیردل بازی‌ کنم. من مادربزرگ را به خوبی می‌شناختم‌ و می‌دانستم تا زمانی که رعنا با من باشد هرگز سوءظنی به من پیدا نخواهد کرد ولی اگر رعنا دختر دهن‌لقی بود و موضوع معاشرت من را با شیردل به مادربزرگ خبر می‌داد فقط خدا می‌دانست چه دعوایی راه می‌افتاد. حالا دیگر من آنقدر به دیدن‌ شیردل عادت کرده بودم که انگار در تمام‌ دنیا جز او آدم دیگری وجود نداشت تا برایم‌ آنقدر عزیز و دوست‌داشتنی باشد،ولی با این‌ همه رفته‌رفته جوری از نگاه‌های شیردل‌ احساس ناراحتی می‌کردم که سعی می‌کردم‌ رعنا را از کتاب خواندن منصرف کنم و او را هم در گردشهای اکتشافی با خودمان همراه‌ کنم. روی دوچرخه پا می‌زدم و در حالی که‌ سرم مثل کوه سنگین شده بود،دلم می‌خواست‌ به طرف جای نامعلومی فرار کنم و خودم را در آنجا پنهان کنم،اما هیچ‌جایی جز خانه‌ وجود نداشت و مادربزرگ در حالی که از پنجره سرک می‌کشید انتظار مرا داشت و بمحض اینکه مرا دید،فریاد کشید:«چش شده‌ دخترجون؟..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.